خوب به ياد دارم آن هنگام كه در كنارش كناري را مي جستم و در نگاهش دست در آستين داشتم . هر بار كه با او رو در رو گرم محبّت مي شدم لحظه هاي ناب را خواهشي دوباره داشتم كه بازگردند اما لذت برخورد همان بود كه گذشت و همان است كه مي آيد . ديگر ترسي از ريزش ترس ، بر پيكره ترسو نبود و جراتي مرا فرا گرفته بود كه از آن ترسيدم .
تمامي خواهش ها و ترس و هر آن چيز كه مرا در پيله اي فرو برده بود به نگاه تيز و برّان شكافتم و با طرحي جديد به بيرون گريختم . در اين طرح نو ديگر معاني لغات آن نبود كه در سراچه ذهن ديگران لگد پراني مي كرد ، و تو قاضي باش آن هنگام كه همه چيز همان است كه بوده و تو لغاتي متفاوت آموختي كه توان صحبت داري با گياه ، پنجره ، گلدان ، و علفي كه خوراك گوسفندي گرسنه است .
ديگر خسته بودم از فرار ، نگاه دزدي ، بوسه از تنگناي نفس ، ترس انگشتان از تيغ نگاه و هر چه مرا مي ترساند كه ديگر تو را نداشته باشم .
انگشتان بلورت بر روي هم انباشته شده بود ديگر توان تحمّل نداشتم و انگشتانم را چونان پرده اي حرير بر آنها گستراندم ترس آن داشتم كه حرير توان حائل شدن نداشته باشد ولي لذت گرما را در بلور احساس كردم . گرما بيشتر شده بود و فاصله كمتر و كمتر و بيشتراز گرماي درون بود .
براي اولين بار بود كه همه چيز را گسستم و از آنچه نزديك بودم نزديك تر شدم ديگر از بلور گذشته بودم و خيره در نگاه به جستن خواهش بودم .
اي كاش در همان لذّت ، زمان حركتش را به دست فراموشي مي داد تا جرعه اي بيشتر مي نوشيدم .
آه ، ديگر توان ندارم بگويم ، چقدر كلمات پراكنده شده اند ، همه چيز رنگ بانويم را گرفته بود .
چقدر محرّك است اين اعتبار كه تو را بخوانم .... بانو ،بانو ، بانو
سرمايي بلور را گرفته بود كه تا عمق جانم را لرزاند ، مي دانستم كه اينگونه خواهد شد و شد . چاره اش در تكرار من بود و دوباره ربودم كلمات را از آن دو خط زيبايي كه نگار نقش بسته بود و نگذاشتم كه هيچ كلمه به بيرون رود و نفسي را تنها فرو نگذاشتم و اين بار تو مرا رها نكردي ، دانستي كه من هستم و مي مانم ، نگاههايمان همديگر را مي كاويدند و كلمات به هدر نمي رفتند .
آه ، از لذت بوسه كه همه چيز را در كام خود فرو ميبرد .
من و تو را و تمامي كلمات يخ زده كه در طول ساليان دراز در طلب چشمه گرمي سر به بيابان گذاشته بودند .
ديگر دهان باز نمي كنم تا كلماتي كه از تو ربودم مرا ترك نگويند .