خانم ! شما که بقول خود حرفی نداشتید که به من بگوئید، چرا پیش من آمدید؟ چرا با این لبخند که شاهان را نیز بدام میافکند دل مرا بردید؟ آخر شما که حرفی با من نداشتید، چرا پیش من آمدید؟
خانم ! اگر بقول خود چیزی ندارید که به من بیاموزید، چرا دست مرا اینطور فشار میدهید؟ چراهنگام راه رفتن اینسان سرگرم رویاهای دلپذیر و شاعرانه خود هستید؟ اگر چیزی ندارید که در این باره به من بیاموزید، چرا دست مرا اینطور فشار میدهید؟
خانم ! اگر میگوئید که بهتر است از اینجا بروید، چرا راه خودتان را از اینطرف کج کردید؟ شما که میدانید من بدیدار شما از شوق و بیم به خود میلرزم، چرا میگوئید که مایل به رفتنید؟ اگر راستی مایل به رفتنید، خانم ! چرا راه خودتان را از اینطرف کج کردید؟