تبليغاتX
خدانگهدار - صبح _ برای دوست
همیشه نیستیم

 

 

وقتی به دنیا اومدم هوا روشن بود روشن و پر نور صبح بود یه صبح خنک، فرح بخش، شاد، یه صبح صبح

 

فکر می کردم این صبح ابدیه مدام می خندیدم پروانه های سفیدو عجب صبحی ولی کم کم که بزرگ شدم دیدم داره هوا تاریک میشه هی تاریک تر میشد یه وقتی دیدم که واسه این تاریکی باید چراغ روشن کنم دیدم داره شب میشه چراغ روشن کردم ولی تاریکی فزونی می گرفت هی چراغ روشن کردم ولی با روشن کردن هر چراغ عمق تاریکی بیشتر میشد یه تاریکی عمیق هر چراغی که روشن میکردم تا از تاریکی نجات پیدا کنم به عمق تاریکی اضافه می کرد هی تاریکی عمق می گرفت اینقدر که حس کردم این تاریکی نکنه ابدی باشه واسه همین غم تمام دلم رو گرفت من این شبو نمی خواستم من اون صبح خنکو می خواستم من نور حقیقی رو می خواستم این چراغا چرا اینجوری بودن، می تونستی توی نور چراغا بشینی ولی فقط می تونستی بشینی ولی من دلم می خواست پرواز کنم توی یه صبح خنک پرواز کنم برم دنبال پروانه ها، اگه همه چراغا رو به یکباره خاموش کنم تاریکی به همون سرعت نمیره چون عمقش زیاد شده اونوقت من گم میشم بی همرهی خضر کجا برم؟ دم مسیحایی نیست دست مرادی نیست چیکار کنم؟ من بیچاره شدم

 

بارون داره بی امان میاد بی وقفه من ظرف ندارم باهمه تشنگی یعنی تو هم اگه بودی اون آب گوارا رو توی این ظرف کثیف نمی ریختی چون من تشنه آبم آب آب آب

تا کی بشینم اینجا بگم آب

باید برم چراغها رو یکی یکی خاموش کنم تنها راهی که به نظرم میرسه ولی شاید سالها طول بکشه اگه بخوام اینارو یکی یکی خاموش کنم ولی روح من خسته است چرا این همه چراغ روشن کردم

 

باید ظرفم رو بشورم ولی با کدوم آب

 

خدایا خودت کمکم کن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |