از جمله پوششها، تنها روپوش سیاهی بر تن دارم. با رنگ پریده و نگاه پر شوق آمده ام. در دیگانم برق ستاره سحری میدرخشد.
می بینی ؟ اصلا آرایش نکرده ام. هیچ زر و زیوری همراه ندارم. یک ربان رنگین، یک بوته گل کوکب نیز با خود نیاورده ام. حتی آن دو گوهر قیمتی را که بر کفشهای راحتی خود داشتم نیز برداشته ام.
امشب بی زر و گوهر، بی گل و گیاه بنزد تو آمده ام تا چون گل زنبق نو شکفته ای تر و تازه باشم. راستی عطر زنبق را که در زیر مانتوی سیاهم بر تن برهنه خود زده ام، نمیشنوی ؟
اما اگر گل سرخی همراه ندارم ،از هم اکنون غنچه لبان من در انتظار گلچینی توست. از هم اکنون نیز هیجان هوس دو بازوی نرم مرا چون دو مار دیوانه به پیچ و تاب افکنده است.
محبوب من! جامه از تنم برگیر. جامه از تنم برگیر تا بصورت مجسمه مرمرین باغ تو درآیم که هر نیمشب ماهتاب آهسته آهسته بسوی آن میخزد تا بر اندام سیمینش بوسه زند.