...
خودم را بپای او افکندم، نالیدم، گریستم، سر بر زمین کوفتم و فریاد زدم:
- لیلا، چطور چنین چیزی ممکن است؟ چطور ممکنست تو بروی و من تاب دوری ترا بیاورم؟
لیلا همچنان ساکت و آرام بمن مینگریست، ولی دیگر در دیدگان او برق هوس نمیدرخشید. در آن لحظه در چشمان سیاه او تنها اثر رویائی عمیق و شیرین نمودار بود! مثل این بود که دارد بدور نگاه میکند، به خیلی دور بسوی ایران، این کشور دوردست هزار و یکشب که این دخترک شهر آشوب سیاه چشم عاشق کش را میان گلها و سبزه های خود پرورش داده بود. فریاد زدم :
- لیلا ! تو هیچوقت مرا دوست نداشته ای. حالا میفهمم که هیچوقت مرا دوست نداشته ای !
بسادگی جواب داد:
- راست است، دوست من. من هیچوقت شما را دوست نداشته ام. هیچکس دیگر را هم دوست نداشته ام. ولی فراموش مکنید که بسیار زنان که بیش از من به شما علاقه نداشته اند بسیار کمتر از من خود را در اختیار شما گذاشته اند و بسیار بیشتر از من برای خود ارزش قائل شده اند. گمان میکنم اگر حسابی بین ما باقی باشد، همان حقشاسی است که باید از طرف شما ابراز گردد نه اینکه مرا مورد ملامت قرار دهید.
خداحافظ.
لیلا رفت و با همان سادگی که نخستین بار در زندگی من راه یافته بود مرا برای همیشه ترک کرد. دو روز تمام در خانه خود در حالی بین خشم و جنون بسر بردم، و بالاخره احساس کردم که نزدیک است برای رهائی ازین بار خرد کننده ای که بر قلبم فشار میآورد خودم را بکشم.
شتابان بسراغ شما آمدم. آمدم تا روح مرا از زنگ گناه پاک کنید؛ مرا آرامش بخشید، قلب تیره گناهکارم را بنیروی ایمان روشن سازید. پدرجان! اکنون رستگاری من در دست شماست. مرا نجات دهید. هر کار میخواهید بکنید ولی ... فراموش مکنید که من هنوز با تمام قوای خود، با تمام هوش و هواس خود او را دوست دارم، آنقدر دوست دارم که در اعماق روح و قلبم جز یاد نگاه گرم فتنه انگیزش چیزی نمی یابم. آه! پدر جان مرا نجات دهید.
گرینه کنان خود را بآغوش کشیش افکندم و ساکت شدم. وی نیز مدتی دست بر پیشانی نهاد و خاموش ماند.. بالاخره سکوت را شکست و گفت:
- پسر جان! داستانی که گفتی از لحاظ من بسیار جالب و مهم بود، زیرا سرگذشت تو کشف بزرگ تاریخی مرا تایید کرد.