...
هنگامی که از آغاز خلقت جهان و بامداد دلپذیر آفرینش سخن میگفت، چنان مهارت و هنر نقاشی و داستانسرائی از خود نشان می داد که گوئی خود در آن هنگام حضور داشته و شاهد دوران جوانی دنیای پیر بوده است. یکروز شگفتی خود را درین باره بدو گفتم. با لبخندی مرموز پاسخ داد:
- شاید هم حقیقتا من با دنیای کهنسال همسال باشم.
از چند لحظه پیش، کشیش سالخورده که همچنان در پای بخاری ایستاده بود و خود را گرم میکرد با توجه و علاقه ای خاص بسوی من خم شده بود و بدقت بسخنانم گوش میداد. وقتی که در اینجا اندکی سکوت کردم وی با لحنی آمرانه و پر هیجان گفت:
- دنباله اش را بگوئید.
- پدر جان! چندین بار از لیلا درباره عقیده و آئین او پرسیدم. بمن پاسخ داد که دارای هیچ مذهبی نیست و احتیاجی هم ندارد که داشته باشد. یکبار دیگر گفت که مادر و خواهران او دختران خداوند هستند ولی بین آنها و خداوند آئینی فاصله نیست تا از ورای آن و بوسیله آن با خدا مربوط شوند. لیلا همیشه یک قوطی کوچک صدفی بگردن خود آویخته داشت که هرگز آنرا از خود دور نمیکرد ویکبار بمن اظهار داشت که این قوطی محتوی کمی خاک سرخ است که یادگار مقدسی از مادر اوست.
هنوز این جمله را درست بپایان نرسانده بودم که ناگهان کشیش از جای جست و رنگش پرید، ودرحالیکه سراپا مرتعش بود بازوی مرا گرفت و فریاد زد:
- راست میگفت. راست میگفت. حالا من میفهمم این زن که بوده است. «آری»، شعور باطنی شما بخطا نرفته، زیرا وی واقعا زنی غیر از سایر زنان بوده. اصلا او زن به معنای عادی و بشری آن نبوده است. خواهش میکنم داستان خودتان را تمام کنید. من گوش میدهم.