...
ولی چیزی که از همه عجیبتر بود رفتار لیلا بود. لیلا حتی برای تسکین ناراحتی من نیز که هر روز فزونتر میشد حاضر بدروغ گفتن نبود. و همیشه هر چه را که بین او و پل میگذشت با سادگی تمام برای من تعریف میکرد. از آن گذشته روحیه او واقعا غیر قابل درک بود البته من متوجه هستم که در حضور که سخن میگویم و حد سخن گفتن در مقابل روحانی محترم و بزرگواری چون شما کدام است بنابراین بتفصیل نمیپردازم، فقط میگویم چنین بنظرم میرسید که لیلا خود بدان حرارت و سعادتی که به من میبخشید توجهی نداشت، در عوض در روح من چنان گرمی زهرآگین هوس پراکنده بود و چنان این باده کشنده ولی لذت بخش را جرعه جرعه در کام من میریخت که دیگر در من کمترین توانائی و اختیاری باقی نمانده بود، و حتی تصور اینرا که روزی در برابر وی و هوسهایش مقاومتی کنم نمیتوانستم کرد.
دیگر بهیچ قیمت نمیتوانستم یک روز بی دیدن وی بگذرانم، و حتی فکر اینکه ممکنست وقتی او را از دست بدهم مرا دیوانه میکرد.
لیلا از آن حسی که ما بدان اخلاق و تقوی نام میدهیم بکلی بی بهره بود. ازین گفته من تصور مکنید که او سنگدل یا بد نهاد بود؛ نه! بعکس وی تا سر حد افراط خوش قلب و مهربان و ملایم بود و بآزار هیچکس راضی نمیشد. از هوش و عقل نیز بهره بسیار داشت، ولی شگفت اینجا بود که هوش او بکلی غیر از ما بود و صورت دیگر داشت. خیلی کم حرف میزد و بهیچیک از پرسشهائی که درباره گذشته او میشد پاسخ نمیداد. از آن نکاتی که ما همه در مدرسه و زندگانی آموخته ایم و میدانیم او هیچ نمیدانست، در عوض بسیاری چیزها میدانست که ما از آن مطلقا بی خبریم . چون در مشرق زمین پرورش یافته بود داستانهای فراوان ایرانی و هندی میدانست که آنها را با آهنگی لطیف و یکنواخت و با گرمی و ملاحتی خاص نقل میکرد.