...
- بالاخره روزی فرا رسید که وقتی که زنگ در خانه پل را زدم. پیشخدمت بمن جواب داد:
- آقا خانه نیستند.
و چون متفکرانه ایستاده بودم، گفت:
- ولی خانم تشریف دارند. مایلید ورود شما را به ایشان اطلاع دهم؟
بشتاب و بی اینکه بمفهوم واقعی گفته خود توجهی کنم پاسخ دادم:
- بلی!
آه! پدرجان. این یک کلمه، این یک حرف، این یک پاسخ ساده، زندگانی مرا عوض کرد، مرا خرد کرد. جریان حیاتم را بکلی تغییر داد، آیا همه اشکها، همه نومیدی ها و دعاهای من، خواهد توانست اثر این یک کلام شتاب آمیز و گناهکارانه را از میان ببرد:
پیشخدمت به خانم خبر داد و در را گشود.
لیلا در اطاق پذیرائی روی نیمکت راحتی دراز کشیده و دست را بزیر زلفان پریشان خود برده بود.
خیال میکنید من او را درین حال بدقت دیدم؟ خیر! در همان نگاه اول چنان دل من طپیدن گرفت و چنان حالم تغییر کرد که حتی قدرت نگاه نیز از من سلب گردید، و از گلویم که خشک شده بود کلمه ای بیرون نیامد.
از پیراهن او بوی عطری هوس انگیز که هرگز نظیر آن بمشام نرسیده بود، و یقین بود که از مشرق زمین آمده است، برمیخاست و فضای اطاق را آکنده میساخت.
این بو در یک لحظه چنان تمایلات و غرائز مرا تحریک کرد که پنداشتی همه عطرهای شرق مرموز و افسانه ای را با نیروی سحر آمیز آن یکجا درین اطاق گرد آورده و درهم آمیخته اند تا اعصاب مرا بتشنج درآورند و تاب و توان از کفم ببرند.