...
قول دادم که اطاعت کنم و سپس به داستان خود ادامه دادم.
«- هنوز پل سخن خود را کاملا بپایان نرسانیده بود که در باز شد و زنی بدرون اطاق آمد. جامه بلندی به رنگ آبی آسمانی پوشیده بود و از بقیدی او خوب پیدا بود که اکنون در خانه خویش است. فورا دریافتم که این همان زنی است که دوست من از او سخن میگفت.
اگر بخواهم برای شما شرح دهم که او چه شکل داشت و نخستین اثری که دیدارش در من کرد چه بود، قطعا موفق نخواهم شد، فقط در یک کلمه میتوانم تمام احساسات خودم را بدینصورت خلاصه کنم که او یک موجود «غیرعادی» بود. خودم میدانم که این تعریف چقدر ناقص و نارساست. ولی هر چه فکر میکنم هیچ کلمه دیگری نمییابم که جای آن بگذارم. آری! این زن درهمان نگاه نخستین بنظر من موجودی عجیب و غیر عادی آمد.
غیرعادی، مثل یک پری داستان هزارو یک شب. مثل یک جادوگر زیبا، مثل خواب و خیال، درسراپای او همه چیز اثری خارق العاده داشت که بیننده را مثل جادو شدگان ازعالم هوش و حواس بدر میبرد. چشمان زیبای سیاهش که در آن گاه بگاه برقی مرموز و فتنه انگیز و عجیب میدرخشید، لبهای سرخ وجذابش که دو گوشه آن بوضعی خاص فرو رفته و صورتی معماآمیز بدو بخشیده بود، پوست گندم گون بدنش که از هر چه فکر کنید لطیف تر بود و چنان نرم و لغزنده بود که گوئی از آب روان پدید آمده بود، اندامی چندان موزون و متناسب که پنداشتی مجسمه زهره، خداوند عشق و زیبائی را با تقلید ناقصی از سراپای او ساخته اند، مخصوصا طرز راه رفتنش که از هم عجیب تر بود، زیرا مثل این بود که اصلا بروی زمین پا نمیگذارد و با بالهائی نامرئی در هوا پرواز میکند، بالاخره باید بگویم که در سراپای او حتی یک نقطه، یکجا که کامل و مرموز و جذاب نباشد وجود نداشت، و من در نخستین نظری که به وی افکندم و جاذبه عجیب و مقاومت ناپذیرش را احساس کردم، سراپا مسحور نگاه گرم و پر نوازش او شدم و فورا این حس شگفت درمن پدید آمد که این زن با تمام زنان اختلاف دارد. نمیدانستم او بالاتر از آنهاست یا پائین تر از آنها، ولی مسلم بود که مثل آنها نیست. از آن لحظه به بعد یک حس، یک حس واحد و شدید در دل من پدید آمد که جای تمام احساسات را گرفت و بروح و قلب و فکرم استیلا یافت: احساس کردم از این پس هر چیز که مربوط بدین زن باشد بی معنی و خسته کننده و فاقد روح و زندگی است.