...
بامدادان، هنگام بیدار شدن، کشیش سالخورده را در کنار بستر خویش یافتم.
بمن گفت:
- «آری»! امروز برای شنیدن اعترافات تو حاضرم، اکنون به کلیسا می روم تا دعای خاصی را که لازم است بخوانم و سپس در مدخل محراب منتظر تو خواهم بود تا آنچه را که میخواهی بگوئی بشنوم.
کلیسای آرتیک یکی از بناهای قدیمی است که از قرن دوازدهم بیادگار مانده است. این کلیسا به رسم کهن همچنان ساده و بی پیرایه است و این سادگی اثر روحانی عجیبی در روح می بخشد که در کلیساهای مجلل و آراسته نظیر آن را نمیتوان یافت.
در محراب ناشتا را با شیر و نان شکستیم، و سپس به اطاق کشیش که همیشه اعتراف گناهکاران در آن صورت میگیرد تا کس ثالثی شاهد آن نباشد رفتیم.
کشیش مرا روی یک صندلی در زیر صلیب مقدس جای داد و خود روبروی من نشست، و با اشاره فهماند که برای شنیدن حاضر است. در بیرون همچنان برف میبارید و پیوسته پرده سپیدی را که بر روی همه چیز گسترده شده بود ضخیمتر میکرد. درین محیط بود که من ماجرای گناه خود را به کشیش گفتم و داستان نومیدی و غمی را که بر دلم استیلا یافته بود و تاب و توان از من ربوده بود با او چنین در میان نهادم:
«- پدر جان! ده سال پیش بود که من از محضر شما بیرون آمدم و وارد اجتماع شدم. درین گرداب سهمگین که اجتماع نام دارد توانستم ایمان خودم را حفظ کنمِ، ولی افسوس که بحفظ پاکدامنی خود موفق نشدم.
البته احتیاجی نیست که برای شما درین باره شرح و بسطی دهم، زیرا شما که راهنمای معنوی من بوده اید باندازه خود من باحساسات و افکارم آگاهی دارید.
وانگهی بهتر است از حواشی بکاهم و هر چه زودتر اصل ماجرائی را که باعث تغییر جریان زندگانی من شده و روح و قلب مر خرد کرده است برای شما نقل کنم.