...
از همان آغاز سخن کشیش، با وحشت و نگرانی تمام منتظر شنیدن این نام بودم. وقتی که کشیش اسم پل اروی را برد ناگهان سراپای من مرتعش شد و رنگم چنان پرید که گوئی در آن لحظه مرده ای بیش نبودم. خواستم پاسخی دهم ولی احساس کردم که دهانم جز برای فریاد گشوده نخواهد شد. لاجرم با تمام نیروی خود بخویشتن فشار آوردم و خاموش ماندم، خوشبختانه کشیش که تذکار خاطرات گذشته او را در حال جذبه فرو برده بود، متوجه این حالت من نشد و در دنبال سخنان خود گفت:
- اگر حافظه من بخطا نرفته باشد، چنین می پندارم که شما و او دو دوست خیلی صمیمی بودید و از آن پس نیز همچنان پیوستگی خود را حفظ کردید. اینرا هم خبر دارم که پل اروی پس از پایان تحصیل در عالم سیاست وارد شد و همه پیش بینی می کردند که درین راه ترقی شایانی خواهد کرد. آرزو دارم که روزی هم بعنوان نمایندگی کشور ما بدربار پدر مقدس، پاپ برود. بهر صورت شک نیست که وی دوستی یکرنگ و صمیمی است و وجودش برای تو خیلی مغتنم است.
با آهنگی که گوئی از دهان یک بیمار محتضر بیرون میآمد گفتم:
- پدر جان! من فردا از همین پل اروی و از یک شخص ثالث که وجودش با سرنوشت هر دو نفر ما مربوط است با شما صحبت خواهم کرد.
پس از آنکه شام بپایان رسید، کشیش دست مرا بمهربانی فشرد و دعای خیر گفت، و مرا باطاق خوابی که برایم آماده شده و با دود کندر معطر گشته بود فرستاد در بستر خواب، رویائی عجیب بیدارم کرد: در خواب دیدم که کودکی محجوب بودم و در پای محراب مقدس کلیسا که در آن بمناسبت روز یکشنبه زنان جوان تارک دنیا در لباس های سفید و زیبای خود صف کشیده بودند و با آهنگی دلپذیر آواز می خواندند، زانو زده بودم و بدقت بروی این دختران جوان می نگریستم. با خود میگفتم:«راستی که خداوند سزاوار پرستش است!» ولی ناگهان صدائی که گوئی از دل ابرهای آسمان بیرون میآمد در گشم طنین افکند که میگفت:«آری»! تو گمان میکنی که این دختران زیبا را برای خاطر خداوند ستایش می کنی، در صورتیکه بحقیقت خداوند را بخاطر آنها میستائی !