...
خدمتکار ظرف سوپ را که از آن بخار مطبوع برمیخاست بروی میز نهاد. وی پیرزنی لاغر اندام بود که موهای خود را در زیر دستمالی سیاه پوشانیده بود و چهره چین خورده اش نشان میداد که وقتیکه زیبائی جوانی بزشتی سالخوردگی پیوندد، چه ترکیب غم انگیزی پدید میآید.
من همچنان نگران و ناراحت بودم. ولی اندک اندک آرامش روحانی محیط و گرمی شعله های آتش و بخار دلپذیر غذا و مخصوصا نشئه شراب کهنسالی که کشیش زنده دل پیاپی گیلاسها را از آن پر میکرد در من اثر بخشید و نشاطی فراوان در دلم افکند، چندانکه تدریجا فراموش کردم که بدینجا آمده ام تا بار فشار وجدان را از دوش بگذارم و صحرای خشک دل افسرده را با آب توبه سیراب سازم. کشیش دوران تحصیل مرا که قسمتی از آن در محضر وی گذشته بود بیاورم آورد و گفت:
- «آری»، یادت هست که تو بهترین شاگردان من بودی و از همان اول با تند هوشی و ناراحتی فکری خود سعی میکردی از من مافوق آنچه که میگفتم اطلاعی بدست آوری و گاه نیز مچ مرا بگیری؟ من از همان اول این روح حساس و مضطرب ترا شناختم و بدین جهت بیش از همه بتو دلبستگی یافتم. اصولا بعقیده من این روح شهامت و بلند پروازی لازمه مردان خداست. امروز ما در دنیای مذهب بره زیاد داریم در صورتی که بیشتر به شیر محتاجیم. حقیقت مثل آفتاب است که فقط دیدگان عقاب میتواند مستقیما بدان بنگرد و خیره نشود:
- اوه! پدر! شما خودتان همین نظر تیزبین عقاب را که هرگز خیره نمیشود در همه موارد داشتید. خوب یادم هست که افکار و عقاید شما گاه حتی همکارانتان را که هرگز نسبت به شما جز نظر تحسین و احترام نداشتند بهراس میافکند، زیرا شما بعکس آنان پای بند افکار کهن نبودید و بیمی نداشتید ازاینکه عقایدی تازه ابراز دارید و از افکار و نظریات جدی دفاع کنید. مثلا یکی از معتقدان عجیب شما موضوع مسکون بودن بسیاری از کرات آسمانی بود.