تبليغاتX
خدانگهدار - 3
همیشه نیستیم

...

بدیدن او اشکریزان در آغوشش افتادم و گفتم:

«پدرجان!پدر جان! من از راه دور بدیدار شما آمده ام تا به گناه بزرگ خود اعتراف کنم. شما که همیشه با تبحر و اطلاع خویش مرا بوحشت میافکندید و در عین حال با قلب پاک و مهربانتان روح مرا امیدوار می کردید اکنون به کمکم بیائید، زیرا در کنار پرتگاه خطرناکی هستم. در لب پرتگاه گناهم.. پدر جان! شما که تنها محور امید منید، با نیروی خدائی خود راه مرا روشن کنید. ازین تاریکی نجاتم دهید.»

مرا بوسید و با تبسم پر مهری که پیش از این نیز همیشه شیفته ام می کرد بمن نگریست و فریاد زد:

- سلام، پسر جان. خیلی خوش آمدی. نامه ای که در آن خبر عزیمت خودت را بقصد دیدار من نوشته بودی دیروز رسید و بقدری موثر بود که سلامتی مرا منقلب کرد. خوب؟ پس معلوم میشود واقعا معلم خودت را فراموش نکرده ای.

منسنیور سافرا، اصلا اهل گارون بود و پس از آنکه سالها در بردووپواتیه و پاریس درس فلسفه داده و شهرتی بسیار بدست آورده بود یکروز بیمقدمه از مقامات بزرگ روحانی تقاضا کرد که او را بزادگاه محقرش بفرستند تا در آنجا چون یک خدمتگزار گمنام خداوند بکار پردازد و حیات خویش را در اختیار مردم گذارد و در همانجا نیز بمیرد. شش سال بود که وی کشیش آرتیک بود و درین دهکده دور افتاده بانجام وظیفه ای که برایش بسیار مطبوع بود اشتغال داشت، در حالیکه درجه علم و اطلاع او بوصف نمی گنجید. پس از آنکه بمن خوشامد گفت، خواستم دوباره خودم را به پایش افکنم و بگویم:«مرا نجات دهید! روحم را نجات دهید!» ولی او با اشاره ای مهر آمیز و در عین حال آمرانه مرا برجای نگاهداشت و گفت:

- «آری»، حرفهای خودت را فردا بمن بگو. فعلا بهتر است قدری استراحت کنی، زیرا یقین دارم هم سرما خورده ای و هم از صبح تا حالا گرسنه هستی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |