...
کالسکه همچنان پیش میرفت و از چرخهای آن آهنگی موزون و یکنواخت بر میخاست. راننده با شلاقی که در دست داشت در آخر جاده ناقوس کلیسای آرتیک را که مانند سایه ای در میان مه بنظر می رسید بمن نشان داد و گفت:
- لابد در کلیسا پیاده میشوید. کشیش آنجا را می شناسید؟
- بلی! او را از زمان کودکی خود می شناسم. وقتی که شاگرد کوچکی بودم وی آموزگار من بود.
- میگویند او خیلی فاضل است.
- آری!هم فاضل است و هم پرهیزگار، چنانکه یقینا نظریش را کمتر می توان یافت.
- بیشتر مردم همین عقیده را دارند؛ البته بعضی هم حرفهای دیگری درباره او میزنند...
- مثلا؟
- مثلا می گویند کشیش از جادوگری بی اطلاع نیست، حتی گاه مردم ده را جادو میکند.
- شک نیست که این حرف بی معنی است، زیرا چنین تهمتی را فقط دیوانه ای می تواند بزند.
- ولی آقا، اگر آدم نخواهد جادوگری یاد بگیرد چه احتیاجی به کتاب خواندن دارد؟
کالسکه در برابر کلیسا ایستاد و من این راننده احمق را بحال خود گذاشتم و پشت خدمتکار کلیسا براه افتادم تا مرا نزد کشیش ببرد.
در اتاق کشیش میز غذا آماده بود ورود من هیچ تکلف خاصی برای او ایجاب نکرد. قیافه منسنیور سافرا که اکنون رئیس دیر آرتیک بود در ظرف این سه سالی که او را ندیده بودم خیلی تغییر کرده بود. قد بلندش اندکی خمیده و بر لاغری فوق العاده او باز افزوده شده بود. فقط برق نافذ و گیرنده دیدگانش بود که از نیروی حیاتی شدید وی حکایت میکرد.