شب گذشته را تا بامدادان در گوشه اطاق خود در قطار راه آهن گذرانده بودم. شبی سرد و تیره بود و در طول راه ساعتهای دراز منظره ای بجز توده برف که همه جا را در زیر خود پوشانیده و برنگ سپید درآورده بود دیده نمیشد.در شهرک.. از ترن فرود آمدم، ولی ناچار شدم شش ساعت تمام در انتظار بمانم تا کالسکه ای پیدا کنم که مرا به «آرتیک» ببرد، زیرا تصمیم من این بود که بهر قیمت شده است خود را بدین دیر دور افتاده و کهنسال برسانم.
از درون کالسکه بار دیگر به بیرون نظر دوختم. همه جا همچنان از برف سپید بود. یاد روزهای زیبای بهاری افتادم که در هر دو سوی جاده، تپه و کوه و دشت و آبادی در زیر نور خورشید بمسافران چشمک میزد و میخندید، ولی حالا روی همه را یه پرده ضخیم برف فراگرفته و برتن جملگی جامه ای سپید پوشانیده بود.
راهنمای من چندان شتابی در رفتن نشان نمیداد و اسب که بحال خود رها شده بود آهسته آهسته پیش می رفت، مسیر ما راه صاف و یکنواختی بود که در سرتاسر آن سکوتی عمیق حکومت میکرد، و تنها صدائی که گاه بگاه این خاموشی را برهم میزد ناله شکوه آمیزپرنده ای بود که سراغ دانه می گرفت و چیزی بجز برف نمی یافت.
مثل این بود که روی همه چیز نقاب تیره غم گسترده بودند، ولی آنچه از همه افسرده تر و تیره تر بود قلب من بود. پیش خود زمزمه کردم:
«خداوندا ! مرا از این نومیدی و پشیمانی نجات ده. مگذار بعد از این همه گناه، این گناه بزرگ آخرین را که خودکشی نام دارد و تنها خطائی است که تو هرگز نخواهی بخشید مرتکب شوم. مرا نجات بده!» و ناگهان احساس کردم که نور امیدی در فضای تاریک دلم درخشید و آنرا برنگ برفهای سپیدی که در دو سوی جاده تا دامنه افق گسترده بود در آورد.