بچه حق مرغان آزاد را در قفس زندانی می کنید؟ بچه حق این نغمه گران آسمان را از بیشه ها و چشمه ها و سپیده دم و ابر و باد دور میسازید و سرمایه زندگی را ازاین زندگان میدزدید؟
ای بشر! راستی گمان داری که خداوند برای آن بدین موجودات ظریف بال و پر داده است که تو پر و بالشان را بچینی؟ مگر بی این ستمگری خوشبخت نمی توانی زیست! آخر این بی گناهان چه کرده اند که باید عمر خویش را در زندان تو بگذرانند؟
از کجا معلوم که سرنوشت این زندانیان بیگناه با سرنوشت ما در آمیخته نباشد؟ از کجا معلوم که آه پرنده ای که دست ستم ما او را از آشیان جدا میکند و ظالمانه در دام اسارت می افکند، بصورت فرمانروایان سفاک و ستمگر بسوی مار باز نگردد؟
اوه! که میداند که از رفتار ما درین جهان چه نتیجه حاصل میشود، و از این جنایتی که ما با لب پر خنده انجام می دهیم در چهار راه اسرار چه برمیخیزد؟ وقتی که این سبکبالان آسمان لاجوردین را که برای پرواز در فضای بی انتها آفریده شده اند در پشت میله های قفس زندانی میکنید، وقتی شناگران زیبای دریای نیلگون آسمان را به بند ستم میافکنید، هیچ فکر می کنید که ممکن است روزی نوک خونین آنها از میله های قفس بگذرد و بشما برسد؟ راستی هیچ فکر می کنید که هرجا اسیری از دست جور و ستم مینالد، خداوند بدو مینگرد؟
برای خدا، کلید کشتزارهای پهناور را بدست این زندانیان اسیر بدهید. بلبلان را آزاد کنید! پرستوها را آزاد کنید! مراقب قفسهائی که برای زینت به دیوارها آویخته اند باشید، زیرا ترازوی نامرئی جهان، دو کفه دارد. از همین سیمهای باریک و زرین قفس است که میله های آهنین و سیاه زندان پدید میآید، و از همین قفس هاست که باستیل های موحش ساخته میشود.
آزادی رهگذران بی آزار آسمان و چمن و رودخانه و دریا را احترام گذارید. آزادی این بی گناهان را مگیرید تا سرنوشت دادگستر نیز آزادی شما را نگیرد. اگر ما از جور ستمگران مینالیم، برای آنست که خود ستمگریم.
ای انسان! آیا راستی میخواهی آزاد باشی؟ پس بچه حق این زندانی اسیر؛ این شاهد خاموش ظلم و ستم خویش را در خانه نگاه داشته ای؟ ای ستمگر، چرا فریاد میزنی : بر من ستم می کنند
لختی بدین اسیر بینوا که سایه او بر تو افتاده نظر کن. بدین قفس بنگر که در آستان خانه ات آویخته ای، اما نمیدانی که در پس آن میله هائی که اکنون پرنده ای بیگانه پشت آنها به نغمه سرائی مشغول است، پایه های زندان کار گذاشته میشود.