تبليغاتX
خدانگهدار - مرگ و تب از سرچمه کوهرنگ تا باتلاق گاو خونی
همیشه نیستیم
 

بعضی وقتها سعی می کنی چیزی رو عوض کنی

ولی خودت عوض میشی

بعضی وقتها سعی می کنی که خوبی کنی

ولی به تو خوبی می کنن

بعضی وقتها میخوای به لب دیگران خنده هدیه کنی

به لبت گرماقرض میدن

بعضی وقتها میخوای درد رو از دیگران بگیری

دردت رو از بدنت خارج می کنن

بعضی وقتها دوست داری بهش فکر کنی

ولی اون نمی تونه بهت فکر نکنه

بعضی وقتها گریه تو دردش میگیره

اون براش مرحم پیدا می کنه

بعضی وقتها حوصله خودت رو هم نداری

همه رو میبینی غیر از خودت

بعضی وقتها دوست داری این اسب تازی رو اونقدر بچرونی که از نفس بی افته و توی آغوشت آروم بگیره

اما چمنزاری نیست

بعضی وقتها صدات در نمی آد

ولی صدای تو رو در می آرن

بعضی وقتها بهش میگی دوست دارم

مثل اینکه بع بع میکنی

ببین گوسفند همسایه علف می خواد

بعضی وقتها احساس می کنی که دستت سرد شده

میخوای با نفست گرمش کنی

با بازدم خجالتش میدی

اما دستت یخ زده

و همین طور نگاهت

فقط میخوای چشمهات رو ببندی و گرما بخوری

الان دیگه بعضی وقتها نیست

الان زمانیه که من در اون هستم

چشمام رو میبندم تا از خودم نا امید نشم

نه زشتی و زیبایی

نه من که دارم میمیرم

و کسی نیست که تب کرده باشد

زیاد جدی نگیرید

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |