شروع یک صبح بود و من در متن این صبح بودم . صبح برای من آغاز شده بود و باید خوب شروع می شد . همه افکاری رو که منو قلقلک میداد انداختم زیر پای صبح و با شور راه افتادم .
مترو و تاکسی و سفری شروع شد . جاده به همراه ما تاب میخورد یا ما به همراه جاده تاب میخوردیم رو نمی دونم فقط یادمه که تاب میخوردم و داشتم از آفتاب لا جون پاییز کمال بهره رو می بردم ، راستی من تنها بودم اگه میبینید میگم ما چون هدف به ما ختم میشه .
سر صحبت رو با راننده طوری مطرح کردم که فکر قطع کردن سر صحبت رو به مخیله اش راه نده و مخشو ریختم تو فرغون تا از کودکی و ضمیر نا خودآگاهش حرف بزنه ، اما من بیشتربه دنبال اطلاعات از وضعیت گذشته وحال جایی بودم که داشتم به اونجا رهسپار می شدم .
تو پیچ و تاب جاده و حرفهای راننده رسیدیم ، بفرما داداش .
آقا این امامزاده کجاست .
این خیابان رو تا انتها بری امامزاده میپره تو بقلت . و من رفتم تو خیابون و دعا می کردم امامزادش زیاد هیکلی نباشه چون من جون درست و حسابی ندارم و حتما زیر اندام درشت امامزاده ریق رحمت رو سر می کشیدم .
سلام کردم و رفتم تو ، در ابتدای ورودم چشمم به سکوی تعزیه وسط حیات افتاد و پشت سر هم اسلایدهای عکس از جلوی چشمام گذشت و یک دفعه روی قبور متوقف شد . با هزارو ده تا زحمت خودم رو رسوندم به داخل امامزاده کوچولو .
میگم کوچولو چون اگه ده نفر همزمان میرفتن داخل باید تو بقل هم میشستند که البته این بد هم نیست این از محبت زیادیه که تو اون فضا جریان داشت ، بگذریم از این حرفها ، مشغول نماز شدم ، اذان نداده بودن ولی از بیکاری که بهتر بود نافله قبل از نماز ظهر 8 رکعت بود که چون جمعه بود وو سر کار نرفته بودم خدا گفت 10 رکعت بخون گوگولی .
جاتون خالی چه نمازی خوندم با خدا دست به یقه شده بودم و دیگه داشت کار به جاهای باریک کشیده می شد که یک دفعه صدای قهقهه چند بانو به طور کامل فضا رو شکست و باقی ماجرا .
بابا سارا چرا خیار شور نیوردی ، خاک بر سرت سمیه اینم شد نهار ، فاطمه بیا دیگه حالا واسه من نماز خون شده ، یکی توشون بود که فکر کنم متکلم وحده بود و محوریت کار در دستان ایشان میچرخید ، با نام خدا نهار رو شروع کردن و به امام زاده هم تعارف زدن و هرهر کرکر به سقف امامزاده چسبیده بود . قابل توجه شما بنده اصلا گوش نمی دادم ، من در فضای ملکوتی بودم که حتی اگر تیر از پام در می آوردن من خیالم نبود ، شما قضاوت کنید توی فضایی که مگس ها خفه کن به بالشون نصب کرده بودند ولی باز صدای راه رفتنشون روی در و دیوار می آمد من چه تقصیری بر گردن دارم ، تازه این وسط فضولی هم جفتک بندازه دیگه هیچی ، همه شرایط فراهم بود .
دوست داشتم یه لقمه از نهارشون بزنم خیلی حال میداد ، اما این فاصله هایی که خودمون درست کردیم نگذاشت برم جلو و یه لقمه به کام فرو برم .
گذشت و امامزاده پر و خالی میشد و من خالی و پر میشدم . اومدم بیرون و در فضای بیرونی غرق در خوندن قبرها شدم و تمامی زوایای امامزاده رو از نظر گذروندم ولی زاویه ای که تو اونجا باشی رو ندیدم ، یه چند ساعتی گذشت و چند ساعت دیگه هم میتونست بگذره .
رفتم یه گوشه از حیات نشستم و رفتم تو بحر سکوی تعزیه و شروع کردم به تجزیه و تحلیل گذشته و بافتن یه شال برای سرمای دلم که بندازه گردنش .
آفتاب سرد تر میشد و من گرم تر ، نمیدونم چرا ولی خوب بود ، سرما رو میدیدی ولی گرم بودی .
و باز هم گذشت زمان بود که همراه من بود و آهنگ رفتن ساز کردم که یادم آومد که عصر جمعه و دعای امام زمان و ..........
اینجوری شد که بیشتر در تنهایی امامزاده شنا کردم و هنگام خروج تواومدی ، شاید ناراحت بودم که چرا دیر اومدی ولی وقتی دیدمت همه چیز از ذهنم خارج شد و دیگه حتی ذره ای مهم نبود که چقدر منتظر بودم .اونقدر خوشحال بودم که دیگه فکر این نبودم که چی شده و چقدر چشم باز و بسته کردم ، خوشحالی بیشترم اینه که میدونی و درکم میکنی .
نتایج آموزنده سفر : همه این سفر آموزنده بود چون دید فرق می کرد و دوستان بدونید ما خیلی چیزها رو میبینیم ولی از قبل این دیدها رو تصمیم گیری کردیم و هیچوقت از نگاهی برتر به اونها فکر نمی کنیم .
وقتی دید عوض بشه همه چیز یه جلوه دیگری داره . در ضمن اکیدا و شدیدا توصیه می کنم که آخر هفته رو در طبیعت باشید ، حتما نباید سبزه باشه و چمن و گل و بلبل ، بعضی وقتها بیابون و خار هم درسهای خوبی داره .