دلبر من زیباست اما جفای وی از جمالش کمتر نیست. در دیدگان وی نور آفتاب میدرخشد، ولی پیشانی او زیر گیسوان سیاهش تیرگی گرفته پر آژ نگ و گره خورده است. در شکر خنده اش امید حیات جاودان و در نازش حرمان ابدی نهفته است. قهرش ازحنظل تلختر و لطفش از شهد شیرینتر است. دوشیزه ای محجوب است که هر دم از کوچکترین اشارتی سرخ میشود. خداوند آن پاهای ظریف را برای تفرج در مرغزار عشق و جوانی آفریده و وی را برای آنکه مورد تحسین و اعجاب صاحب نظران باشد خلق فرموده و چنین مقدر ساخته است که در این جهان مایه پرستش و در عالم بالا خلوت نشین بارگاه قدس باشد. زیبائی و عفاف که از دشمنان قدیمند در چهره وی بیکدیگر دست دوستی داده و در کنار هم آرامش یافته اند و اگر رحم را نیز با آن دو سازگاری بود و او نیز در آن دل مقامی داشت هرگز کسی شکوه های دل دردمند مرا نمی شنید.
زیرا زیبائی و نامهربانی آن مایه ناز طبع خفته مرا بیدار ساخته راز درون مرا پیش جهانی گشاده است.