تبليغاتX
خدانگهدار
همیشه نیستیم

بنام او که همه چیز را می داند

از همه  چیز گذشتم و به تو رسیدم ، حال باید برگردم و چیزهایی با خود بیاورم که احتجاج من به آنها همچون نیاز گوسفند است به علف .

دوباره گوسفند و علف و بره و چراگاه .

دقایق یکان یکان و دوان دوان پا بر گرده یکدیگر نهاده و با کمال بی رحمی به بالا می روند و هیچ نمی گویند که آمدیم و حال می رویم برای همچون منی که الاغ آمده است و گوسفند می رود این دقایق کدام معنی را در پی دارد .

ای دقایق

 به کجا چنین شتابان

که دلم ز من بپرسد

تو چه کرده ای قناری

دقایق به ساعت ها و ساعت ها به روزها و روزها با سوزها به ماه ها و ماه ها با طعنه خورشید به سالها و سالها با شمارش دقایقی که می گذرد حسرت میخورد که ای کاش من این همه استعداد داشتم ، استعداد این شدن یا آن شدن ، نه آن بودن و این نمایش دادن .

دقایق ، خوب به یاد دارم که آن هنگام که برای عبور از رودخانه مشکلات بر گرده من بودید و  نمی گویم که پر و بالم از دست رفته است ولی هر چه توان بر بال زدم  ناله ای نکرد و خیره خیره ، خیره سر شده بود .

سلامت از آب خروشان رهایی یافتید ، حال کدامین دست را گرفته اید که مرا از یاد برده اید و من خار شده ام در مقابل گلهایتان .

دقایق ، پس آن جملات زیبا که مرا نوش میدادید و از استعانتتان در آینده نزدیک و هنگامه خطر نویدم می گفتید در کدامین پستو رها کرده اید و در کدام روسری پیچیده اید .

گره در کدامین زلف انداخته اید که گره از کار من رها نمی سازید .

هر بار که قفلی بر دست و پایتان تزئین می شد من آن را رها می کردم و شاه کلیدش را دردستانتان به امانت می گذاشتم ، اکنون مرا قفلی بر دل است و قفلی بر دیده . قفل دلم را کلیدی نیست ، تا زمانی که دیده ام قفل است و دیده ام قفل تا گلهای اطلسی باز شوند و گلهای اطلسی اینجا نمی رویند ، پس من چه کنم .

دیده بسته

پلک هایم اطلسی را صدا میزند

اما اطلسی

در فکر این است

که کسی دست بر پای زیبایش نرساند

تا از خجالت رنگ نبازد

و شرمنده گلهای دیگر نشود

آری دقایق شما میگذرید و درگذرید ، من نیز با شما همراهم و پا به پایتان  پا بر می دارم و لی چونان شما نیستم که و قدم در هر قدمگاهی بنهم  و در هر آغوشی آوازی سر دهم .

آی دقایق ، مرا رها کنید که دیگر در این سرما برای شستشوی تن هاتان آب گرم ندارم .

دقایق من از شما هیچ نمی خواهم ، رسم جوانمردی را هجی کنید و دعایتان را بدرقه راهم نمایید .

حال تو هستی

چقدر دلم برای دقایقی که بی تو گذشت می سوزد ، وقتی به آنها فکر میکنم سزایشان همین بوده است که تو را نبینند ، همان هایی که مرا هیچ ندیدند و به دیده هایم خندیدند .

صحبتم اینجاست که دلم را میلرزاند

زمانی که زمان می ایستد ، ما (من و تو ) بر کدامین کوی ایستاده ایم و این جریان را نظاره میکنیم .

داد من از درد و دود نیست ، داد از زمانی است که نتیجه ام مرا گفت : به نتیجه فکر نکن ، ما مکلف به انجام وظیفه ایم .

لحظه هایی فرا می رسد که غصه مرا در بر میگیرد چونان کودکی که درآغوش مادر است   دوست دارد در این محیط گرم بماند ولی باید جدا گردد و ره منزلی دیگر گیرد .

باشد ، آرام می گیرم و به نتیجه جان می سپارم

خدایا

مرا آن ده که بدون آن جان نماند

مرا آن کن که بدون من او نماند

(جوان فهیم)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

شروع یک صبح بود و من در متن این صبح بودم  . صبح برای من آغاز شده بود و باید خوب شروع می شد . همه افکاری رو که منو قلقلک میداد انداختم زیر پای صبح و با شور راه افتادم .

مترو و تاکسی و سفری شروع شد . جاده به همراه ما تاب میخورد یا ما به همراه جاده تاب میخوردیم رو نمی دونم فقط یادمه که تاب میخوردم و داشتم از آفتاب لا جون پاییز کمال بهره رو می بردم ، راستی من تنها بودم اگه میبینید میگم ما چون هدف به ما ختم میشه .

سر صحبت رو با راننده طوری مطرح کردم که فکر قطع کردن سر صحبت رو به مخیله اش راه نده و مخشو ریختم تو فرغون تا از کودکی و ضمیر نا خودآگاهش حرف بزنه ، اما من بیشتربه دنبال اطلاعات از وضعیت گذشته وحال جایی بودم که داشتم به اونجا رهسپار می شدم .

تو پیچ و تاب جاده و حرفهای راننده رسیدیم ، بفرما داداش .

آقا این امامزاده کجاست .

این خیابان رو تا انتها بری امامزاده میپره تو بقلت . و من رفتم تو خیابون و دعا می کردم امامزادش زیاد هیکلی نباشه چون من جون درست و حسابی ندارم و حتما زیر اندام درشت امامزاده ریق رحمت رو سر می کشیدم .

سلام کردم و رفتم تو ، در ابتدای ورودم چشمم به سکوی تعزیه وسط حیات افتاد و پشت سر هم اسلایدهای عکس از جلوی چشمام گذشت و یک دفعه روی قبور متوقف شد . با هزارو ده تا زحمت خودم رو رسوندم به داخل امامزاده کوچولو .

میگم کوچولو چون اگه ده نفر همزمان میرفتن داخل باید تو بقل هم میشستند که البته این بد هم نیست این از محبت زیادیه که تو اون فضا جریان داشت ، بگذریم از این حرفها ، مشغول نماز شدم ، اذان نداده بودن ولی از بیکاری که بهتر بود نافله قبل از نماز ظهر 8 رکعت بود که چون جمعه بود وو سر کار نرفته بودم خدا گفت 10 رکعت بخون گوگولی .

جاتون خالی چه نمازی خوندم با خدا دست به یقه شده بودم و دیگه داشت کار به جاهای باریک کشیده می شد که یک دفعه صدای قهقهه چند بانو به طور کامل فضا رو شکست و باقی ماجرا .

بابا سارا چرا خیار شور نیوردی ، خاک بر سرت سمیه اینم شد نهار ، فاطمه بیا دیگه حالا واسه من نماز خون شده ، یکی توشون بود که فکر کنم متکلم وحده بود و محوریت کار در دستان ایشان میچرخید ، با نام خدا نهار رو شروع کردن و به امام زاده هم تعارف زدن و هرهر کرکر به سقف امامزاده چسبیده بود . قابل توجه شما بنده اصلا گوش نمی دادم ، من در فضای ملکوتی بودم که حتی اگر تیر از پام در می آوردن من خیالم نبود ، شما قضاوت کنید توی فضایی که مگس ها خفه کن به بالشون نصب کرده بودند ولی باز صدای راه رفتنشون روی در و دیوار می آمد من چه تقصیری بر گردن دارم ، تازه این وسط فضولی هم جفتک بندازه دیگه هیچی ، همه شرایط فراهم بود .

دوست داشتم یه لقمه از نهارشون بزنم خیلی حال میداد ، اما این فاصله هایی که خودمون درست کردیم نگذاشت برم جلو و یه لقمه به کام فرو برم .

گذشت و امامزاده پر و خالی میشد و من خالی و پر میشدم . اومدم بیرون و در فضای بیرونی غرق در خوندن قبرها شدم و تمامی زوایای امامزاده رو از نظر گذروندم ولی زاویه ای که تو اونجا باشی رو ندیدم ، یه چند ساعتی گذشت و چند ساعت دیگه هم میتونست بگذره .

رفتم یه گوشه از حیات نشستم و رفتم تو بحر سکوی تعزیه و شروع کردم به تجزیه و تحلیل گذشته و بافتن یه شال برای سرمای دلم که بندازه گردنش .

آفتاب سرد تر میشد و من گرم تر ، نمیدونم چرا ولی خوب بود ، سرما رو میدیدی ولی گرم بودی .

و باز هم گذشت زمان بود که همراه من بود و آهنگ رفتن ساز کردم که یادم آومد که عصر جمعه و دعای امام زمان و ..........

اینجوری شد که بیشتر در تنهایی امامزاده شنا کردم و هنگام خروج تواومدی ، شاید ناراحت بودم که چرا دیر اومدی ولی وقتی دیدمت همه چیز از ذهنم خارج شد و دیگه حتی ذره ای مهم نبود که چقدر منتظر بودم .اونقدر خوشحال بودم که دیگه فکر این نبودم که چی شده و چقدر چشم باز و بسته کردم ، خوشحالی بیشترم اینه که میدونی و درکم میکنی .

نتایج آموزنده سفر : همه این سفر آموزنده بود چون دید فرق می کرد و دوستان بدونید ما خیلی چیزها رو میبینیم ولی از قبل این دیدها رو تصمیم گیری کردیم و هیچوقت از نگاهی برتر به اونها فکر نمی کنیم .

وقتی دید عوض بشه همه چیز یه جلوه دیگری داره . در ضمن اکیدا و شدیدا توصیه می کنم که آخر هفته رو در طبیعت باشید ، حتما نباید سبزه باشه و چمن و گل و بلبل ، بعضی وقتها بیابون و خار هم درسهای خوبی داره .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

هركس برادر ايمانى خود را برچسبى بزند و اورا متّهم كند از اهل آتش خواهد بود

با كسى دوستى و رفت و آمد كن كه موجب عزّت و سربلندى تو باشد .

فرمود: چنانچه شنيدى كه برادرت يا دوستت چيزى بر عليه تو گفته است و او تكذيب كرد قبول كن .

با كسى كه از تو بريده بپيوند، و به آن كه از تو دريغ كرده بخشش كن، و با كسى كه به تو بدى كرده نيكى كن. و به كسى كه به تو دشنام داده سلام كن. و با كسى كه به تو دشمنى ورزيده انصاف ورز. و كسى كه تو را ستم ورزيده عفو كن، همچنان كه دوست دارى كه از تو گذشت شود. به عفو خدا از خودت عبرت گير، آيا نبينى كه آفتابش بر نيكان و بدان هر دو می تابد و بارانش بر شايستگان و ناشايستگان می بارد؟!


صدايت را فرودآر، زيرا خدايى كه نهان و آشكار را می داند سؤال ناكرده می داند كه شما چه میخواهيد.


زياد دعا كنيد، زيرا خداوند بندگان دعا كن خود را دوست دارد و به بندگان مؤمنش وعده اجابت داده است، وخداوند در روز قيامت دعاى مؤمنان را از كردارشان محسوب دارد و ثوابش را با بهشت فزايد.

ببخشید اینجا به کردار خیلی توجه کنید

سه كساند كه شناخته نشوند جز در سه جا:بردبار شناخته نشود جز به هنگام خشم، و شجاع شناخته نشود جز به وقت نبرد، و برادر و دوست شناخته نشود جز به وقت نياز.


محبوبترين برادرانم نزد من، كسى است كه عيبهايم را به من اهدا كند.

 

بیان اینکه شهادت به همه تسلیت باد شاید در کلام خلاصه بشه و خیلی آدم کار درستی باشیم یه ناراحتی با چشممون دست و پنجه نرم کنه تا دو قطره اشک اونم به خاطر بدبختی خودمون بریزه پایین که معلوم نیست کجا می ره ، ولی باز دلمه میگه اینم جای شکر داره و سر منو شیره می ماله .

این نظر شخصیه عزیزان :

مکتبی که با رد لتی بر صورت و استخوان در گلو و خون جگر در صبر و پرپر شدن خوبی ها و عبادت جان فرسا حفظ شده بود ، در دستان با کفایت صدق زمان و صادق دوران قرار گرفت ، و این بار اسلام از هر زمانی بیرونی تر شد و رشد ظاهری آن نیز در جایگاه واقعی قرار گرفت و نشان داد که علم و دانش در مغز این دین نغز جا خوش کرده است .

با این باری که دارم میبرم از گناه ( وقت تلف کردن ، بی تفاوتی نسبت به دیگران و... ) تنها در این روز باید تعهدی بدم که لااقل در گفتار و کردارم صادق باشم ، شاید با این صدق بتونم کمک بیشتری بگیرم .
+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

 

خسّت از عمق وجودش جاریست

صبح آمده و خواب کماکان

آواره شده بر جگر تو

ساعتت خون زجگر خورد ولی خواب نرفت

مادرت خون به جگر کرد ولی خواب نرفت

ساعتی چند گذشت از رد هم

خواب هم خون به جگر داد ولی خواب نرفت

این خروس است که بر سر بزند

همه مرغان به تلاطم شده اند

جگر مرغ برون زد ز برش

خواب خندید ولی خواب نرفت

عاقبت ظهر شد و خواب برفت

چشم من باز شد و خنده برفت

من به اصرار نگاه در و دیوار

زدم آب به صورت

حوله از حالت چشمم به خودش لعن کند

آیینه شرم کند تا بنماید رخ من

و به زحمت به در خانه رسیدم

در خودش باز شود

تا نخورد دست خشن بر رخ زیبای درش

با همه دوری این انجمن سخت مهن

به کناری گنجشک

بوسه دادی به من و خنده بزد از بر من

گریه اش را دیدم

که جواب نگه اش را دادم

با غضب

سخت در آمیخته باطعنه و لعن

آی

خاک بر این نگه خس و خسیست

چه شدی گر تو زدی خنده به گنجشک

که اشکش شده جاری

تو همان لایق آنی

دیوار

دو قدم از بر تو فاصله گیرد

در خانه به تو رو ندهد

که زنی دست به نازش

فرش

گوشه ابروی خود باز ستاند ز قدم

همه شاکی ز تو اما گنجشک ...

حیف شد

هان حیف شد

کاش باران آمدی

تا صدایش  این صدا را مهو می کردی

صدای گنجشک

که به خود می گفت

کاش قلبم و دلم

سنگ شود

تا که احساس سلامم برود

بال من زرد شود

خشک شود

تا که بریزد ز درخت عمرم

و بمیرم

تا نبینم که که نگاهی همه خسّت

موج افگار زند بر رخ زیبای تو

آری

خوش بحالش

 گنجشک

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

باز نگاه های بی صدا

دوباره دستهای پر صدا

دوباره یک حباب سرد

دوباره حاله ای

غباری از عبور دست تو

و من چرا سکوت کرده ام

و من چرا ........................

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |