تبليغاتX
خدانگهدار
همیشه نیستیم

 

پرونده رو داد دستم

كامل خوندمش

خوندن كه نه

همش از جلوي چشمم می گذشت

سرم رو انداختم پايين

 رفتم

ولي همش به پشت سرم نگاه مي كردم

به من گفت :

چي شده

چرا همش پشتت رو نگاه ميكني

گريه ام گرفت

اشك تو چشمم حلقه زد و گفتم :

من خيلي به تو اميد داشتم

من خيلي رو شما حساب كرده بودم

نمي دونم اين حرفم چه كار كرد

ولي آغوش گرمش رو احساس كردم

دست نوازش رو سرم بود

به من گفت :

هر كس به من اميدوار باشه

اميدش رو نا اميد نمي كنم

برو واسه خودت حال كن

ولي من نرفتم

دوباره نگاهم كرد

ديگه چي ميخواي !

ميخوام پيشت بمونم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

از خواب بيدار شدم

اينجا چقدر صف ها زياد و شلوغه

چند تا صف ميبينم كه خلوت تره

رفتم تو صف

گذشت و نوبت من شد

به من اشاره اي كرد و گفت :

چي ميخواي ، تو اين صف چكار مي كني

منم كه دست و پام رو گم كرده بودم ، گفتم :

ميخوام برم تو

گفت : اين صف اهل علم و دانش است

از صف آمدم بيرون

رفتم تو يه صف ديگه و رسيدم به اول صف

و درباره همون اتفاقها افتاد

صف براي كريم ها بود

و هر چي صف بود رفتم

صف خوش خلق ها

صف بخشنده ها

صف احسان كننده ها

صف عيب پوشان

و .............

اما هيچكدام منو راه ندادند

همين جوري دور خودم ميچرخيدم كه

يه نفر آمد و به من يه بوق داد

گفت اين بوق رو بزن مشكلت حلّه

منم خوشحال كه مشكلم حل شد

آقا بوق ميزدما  بوق ، بوق ، بوق

چند نفر آمدن و زير بقلم رو گرفتن

كشون كشون بردن و پرتم كردن

تويه يه صف كه سر و ته نداشت  

از منفي بي نهايت تا مثبتش

تازه فهميده بودم كجا هستم

اون صف ها چي بود

اون بوق چي بود

من چرا دوباره بوق به دست هستم

آخه تا كي ميخوام مشغول بوق زدن باشم

وقتش نيست كه يه فكري براي خودم بكنم

باور كن زود دير ميشه

باور كن مجبوريم تو صف بايستيم

الان فرصت خوبيه

استفاده كن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

روزه دارم منو افطارم از آن لعل لب است

آري افطار رطب در رمضان مستحب است

هنگامه اي ديگر

طلوعي سراسر نور

دستها به دامانش گره خورده

نگاه ها در نگاهش حلقه زده اند

دل رسم شوريدگي در پيش گرفته

پاي طاقت ماندن ندارد

دل بي دل گشته است

خنده و شادي مرا در بر گرفته

آسمانيان جشن گرفته اند

پرتو ايزدي نمايان است

پرده ها را جمع كنيد

ديدار نزديك است

هنگامه بيداري است

تمامي صداها و آواها يك مي شوند

گريه ها طعم خنده مي دهد

اشك ها براي رهايي ناز سر مي دهند

دست پا مي شود و پا دست مي گردد

زمين از دل درد به خود مي پيچد

آب ها خود را در آسمان رها مي سازند

و من

چشم به راه دارم

كه در اين هنگامه تواني جمع نمايم

كه آنچه رو تو خواهي توان كنم

ماه رمضان براي من حج است

پس لباس احرام در پوشم

و در آستانت به طواف گردش كنم

ذبح ميكنم تمامي غرورهاي بيجا

بركنم هر چه اخلاق ناپسند در من روييده

سنگ بر خود ميزنم

تا اسير شيطان درون نباشم

و اينها همه با نگاه تو آري مي گردد

در من نظري كن

همان گردم كه تو خواهي

كه هر چه تو خواهي خوبي محض است

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

تو فكر بودم كه چه فرقي بين روز دارو كسي كه روزه نمي گيره هست

شما چي فكر ميكنيد !

خيلي چيزها به ذهن من رسيد

مثلا چرا ميگن روز دار خوشحاله

مگه اون كسي كه روزه نمي گيره خوشحال نيست

اصلا گرسنگي و تشنگي مگه آدم رو خوشحال ميكنه

 روزه دار در دو زمان خوشحاليش به اوج ميرسه

يكي وقتي افطار مي كنه

اون يكي هم وقتي اجرش رو مي گيره

اگه هر سال روزه اي مي گرفتم كه بعد از ماه رمضان همون هيربد قبل بودم

نمي خوام دوباره اين اتفاق تكرار بشه

يه طرح نو مي خوام

يه پنجره بزرگتر و يه رنگ روشن

يه سري بزنيم به سالهاي گذشته

پيامبر جمعه آخر ماه رمضان سخنراني كردند

در مورد ماه رمضان و ......

پيامبر حضرت امير را ديدند

و پيامبر اشك از ديده روان ساخت و گفت :

علي در اين ماه محاسنت به خون سرت خضاب ميشود

امير يك سوال پرسيد :

آيا در آن زمان دين من به سلامت است

حال ميكني دور انديشي رو

...........................

اين نهايت لطف نيست كه اگه تو اين ماه بخوابي هم برات ثواب مينويسن

به جان خودم به خاطر ثوابش نيست

آخه كي ديگه به ما همچين حالي ميده

ديگه چي ميخواي

تو اين ماه خيلي ها ميگن كه

يه آيه قرآن برابر ختم قرآن است

و همه چيز هزار برابر ميشه

من ميگم

اگه تو اين ماه تونستي بقلش كني ،برد كردي

لازم هم نيست كار عجيب غريب انجام بدي

نمي دونم ، مثلا 1000 ركعت نماز

دعاهاي خفن خوندن شب تا صبح

خوندن قرآن طوطي وار

اينها ثواب داره

ولي از همه بالاتر درك كردنه

مگه بقيه ماه ها ماه خدا نيست

چرا خدا ميگه اين ماه ، ماه منه ؟

جان كلام

امير ميفرمايد :

بهترين اعمال در ماه رمضان ترك محرمات است

آقا اجازه بديد كارگري صحبت كنم

من يه عمله هستم

اين ماه بايد پي اين ساختمان رو بريزيم

حالا تو دوست داري بتون بريزي

يا سر هم بندي كني

اگه ضد زلزله باشه بهتره

داشته باش كه خدا قبل از اينكه عرق كار خشك بشه مزدش رو ميده

خدايا ، من كارگرتم

استنبلي بده ببرم بالا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

حرف از بايدها شد

بايد اين دفعه همه پنجره ها رو باز كنم

بايد يه رنگ مشتي به در و ديوار بزنم

نه ، بايد اول خونه دلم رو تميز كنم

آره خونه تكوني ميكنم

زود باش، شروع كن

برو بابا

كي گفته بايد تميز بشه

خدا اين دلا رو همين جوري هم  دوست داره

چرا ميخواي اداي بعضي ها رو در بياري

من همينجوريم

آره گنه كارم

افتخار نمي كنم كه گناه كردم

افتخارم اينه كه ، تو منو ميبخشي

آره داداش

من پر رو هستم

اگه منو نبخشي از دستت شاكي ميشم

خوب اگه تو نمي بخشي

بگو برم كجا ، منم ميرم

باور كن ميرم

ولي اگه منو همين جوري ولم كني

يه آه مي كشم

جهنمت روش كم بشه

حالا من اينجام

ببين چقدر بچه مظلومي هستم

جون من نگاه كن

نه ، نمي رم

تا جوابم رو نگيرم نمي رم

همين جا بست ميشينم

گر گدا كاهل بود

صاحب خونه خودش مياد

ميدوني چرا ؟

چون صاحب خونه فرق داره

آره ، اين صاحب خونه رو ميگن

صاحب خونه

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

ميخوام يه ماه رمضان جديد داشته باشم

يه ماهي كه احساس كنم

 واقعا چيزي به دست آوردم

نمي خوام روزه اي بگيرم

كه فقط اين شكمم خالي باشه

روزه اي مي خوام كه قلبم رو پر كنه

روزه شايد خيلي(نه)داشته باشه

مثلا : نخوريد ، نچشيد ، نگوييد ، نبينيد

و هزاران نه ديگه

ولي اين دفعه فرق مي كنه

ميخوام برم دنبال بله ها

بله ها و بايدها زياد هستند

ميخوام برم دنبال اون بايدي كه منو بسازه

اگه يكي هم پيدا كنم كه بتونم هزمش كنم

خيلي برد كردم

اگه شما از اين بايدها خبر داريد

ما رو هم بي خبر نگذاريد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

ماه رمضان نزديك است

ماه ، ماه صاحب خانه است

صاحب خونه هم كه انتهاي كرم و بخششه

اگه از اين خونه دست خالي بياي بيرون

...........

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

آب، آينه ،آسمان

پرنده ، پرواز، پرده

گم شده ، گريه ، گهواره

چشمه ، چاره ، چشم

درد ، ديدن ، دل

قانون ، قلب ، قضاوت

خنده ، خنجر ، خانه

فرار ، فكر ، فاصله

كلمات درذهن براي خودشون جا دارند

اين كلمات در كجاي ذهن شما هستند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

و نيمه هاي شعبان ديگر مي آيند

و مي روند

اما من هنوز

 در نيمه اول جا مانده ام

و هنوز نفهميدم كه چرا در نيمه آمدي

باور ندارم كه نيستي در ميان ما

مرا هديه اي ده

بگذار داخل شوم

و با شما

حتي يادشما

اين نيمه دوم را بگذرانم

و به نيمه اي رسم كه

شما نيز مشتاق آن هستي

از من بگذر كه تو را دوست خوبي نبودم

و نكردم آنچه را تو گفتي

من دلت را به درد آوردم

ولي مرحمش را دارم

گوش فرا ده

اين صداي بانوي عالم است

مهدی جان خوش آمدی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

غيبت نكرده اي كه شوم طالب حضور

چرا آخه ما رو اينقدر از امام دور مي كنيد ؟

چرا ما رو اين قدر از آقا مي ترسونيد ؟

چرا يه چهره خشن از آقا درست مي كنيد ؟

چرا فكر مي كنيد رسيدن سخته ؟

نشستم تو تاكسي تا يه مسير طولاني رو طي كنم

و طبق معمول تاكسي و حرف

البته اين دفعه فرق مي كرد

كارشناسي بنزين و ساختمان و شكايت از شيوخ نبود

حرف در مورد عدالت و امام زمان بود

چرا عدالت نيست؟

آره، آقا مي آد گردن همه رو ميزنه .

خون راه ميندازه

تا زير ركاب اسب آقا خون مي گيره

گناه مي كني .

آقا بياد بيچاره اي

بدبخت گردنت به مو بنده

آقا منم قاطي نكردم

خيلي به من برخورد

داداش مگه با گروه معاند با خدا در افتادي

اين حرفها چيه ميزني

مگه از دين شناخت نداري

مگه سيره پيامبر رو نخوندي

مگه ما نمي گيم شبيه ترين فرد به محمد (ص)

امام زمان است از نظر اخلاق حسني

كجاي تاريخ اسلام يك برخوردي از پيامبر ديدي

چه برسه ما كه اسم مسلمون رو يدك مي كشيم

چرا براي معرفي از خشونت و ترس استفاده مي كنيد

نمي تونيد نشون بديد كه آقا چقدر مهربونه

نمي توني بگي آقا وقتي مي آد

به جاي اينكه گردن بزنه

با صحبت دلها رو مي بره

خيلي ها به سمت آقا مي آن

خيلي ها عاشق سيماي آقا مي شن

آره داداش اين ها رو بگو

جون رو از چيزي نترسون

چون نمي ترسه

باهاش مبارزه مي كنه

از اون طرف هم آدمهايي هستند

كه به خودشون فشار مي آرن

من ميخوام امام زمان رو ببينم

آقا كجايي؟

من نديدمت

دارم از هجر تو ميميرم

و از اين حرفها

اگه واقعا برسي به اين كه دوري

خوب اين شروع نزديكيه

اگه درك كردي ، بايد همون جا بميري

تو به خودت فشار نيار

ببين امام زمان چي گفته

عمل كن

امام زمان فرمودند :

ما خودمون تشريف مي آوريم

در ضمن اشاره دارم به بيت اول نوشته

ما غيبت داريم

امام حاضر است و ناظر

و در آخر كلام

بدون حضور امام

هيچ جاندار و موجود، نه بيشتر

هيچ چيز نمي تونه باشه

به بركت امام همه چيز جاي مي گيره

اگه نگاه امام نباشه

هيچي نيست

بياييد كاري كنيم

كه وقتي جمعه ميشه

نامه اي كه به امام در طول هفته نوشتيم

وقتي باز ميشه

بوي عطر خود امام رو بده

و باور كنيد اين شدني است

نمي خواد كارهاي عجيب غريب بكنيم

فقط در هر كاري خدا رو در نظر بگيريم

براي اينكه امام زمان توي اين مسير كمكمون كنه

يه هديه به آقا بديم

چيه منتظري

صلوات بفرست

جوان دير فهم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

او ناز خواهد من كشم

او ساز خواهد من زنم

من آبي ام تا بي كران

من نور دارم هر زمان

تو فكر كردي ناز تو

من را ز در بيرون برد

من با نياز ناز تو

شب را به پايان ميبرم

غرقيم در درياي خود

غازيم در هر بركه ايي

ماهي چرا خنده كند

وقتي به دامش صيد شد

صيّاد او را مي كشد

اما چرا خندان بود

من هم نمي دانم چرا

نه اين چرا يا هر چرا

من نيز خندان مي شوم

وقتي به دامش آمدم

او دام را ننهاده بود

من خود به دامش رفته ام

من صيد سنگيني بدم

زحمت به صياد آورم

ترسم رها گردد كمند

صياد از دستم دهد

هر گاه خنده بر لبي

هر گاه دستي پر تپش

هر گاه برگي بر زمين

هر گاه آبي را روان

هر جا پرنده بر درخت

هر جا نگاهي در درون

هر جا سكوتي آشنا

هر آينه در آينه

هر كس به هر جايي دوان

هر شب منم در خاطرت

هر روز من اندر پيت

هر جا گلي بر شاخه اي

هر جا لبي بر جوي آب

هر جا فرشته خواب خواب

 در هر طلوع آسمان

در هر غروب اين كران

من با تو ميمانم گلم

من نازهايت مي كشم

.......................

از هنگامه ناز تو چند صباحي ميگذرد

من ندانستم كه ناز تو از چه روست

من آمده ام كه تمامي آن نازها را بخرم

ولي گويا دير آمدم

تو در نبود من آنها را نفروختي

همه را فرو بردي

و در كام خود آتش زدي

و براي من تنها ذرّه اي ناز

 گوشه چشمت جا مانده است

من آن را خريدارم

و تو ديگر فروشنده نيستي

پس مرا در گوشه ديگر چشمت جاي ده

.............................................

من توان ندارم لكّه اي در چشمم باشد

بيا بيرون لعنتي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

ميلاد جوانمرد كربلا

ميلاد پيغمبر كربلا

ميلاد حضرت علي اكبر بر شما مبارك

روز جوان بر شما جوانه ها جانانه باد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 

و سكوت است صداي اينجا

همه ساكت شده اند

همه مبهوت سكوتش هستند

كه چرا حرف ندارد ديگر

مگر او حرف دلش را به تو گفت

كه تو گويي به زمين

ماه ، ستاره ، دريا

همه حرف و سخنت را

او توان داشت بگويد

او كه مي خواست بگويد حرفش

تو بريدي سخنش را

تو شكاندي شجرش را

تو كه ديدي دل پاكش

پس چرا خنده نكردي به رخش

تو كه گفتي خنده ات باز كند پنجره را

تو كه گفتي نفس پاك تو از آن خداست

پس كجا رفت

تب پر نفست

خنده ات كو

دست بيضائت كجاست

تو نداري اين همه

تو خيالي جز پرنده بودنت در سر نبود

تو نداري بال و پر

آن نفسها را كه گفتي از براي مردم است

خنده هايت را حماقت هم حمايت مي كند

تو كري

اين صداها از براي تو نبود

تو گنه كاري پسر

تو نبيني

تو توان ديدن سيرت نداري

نتواني كه ببيني صورت

حرف از سيرت انسان گفتي

هر چه مشكل هست

از وجودت سر زند

بودنت هر جا شكايت آورد

تو مگر عهدي نكردي تا دگر

دست ننويسي به اين لوح و قلم

من تو را بخشيدم از جود و كرم

تو دوباره آمدي

 با يك بقل پر از گنه

من توان اين گذشتن را ندارم اي پسر

اين بود حق همه مردم پسر

تو نوشتي

تو بخواندي

تو ببردي

تو سرشتي اشكي از سيرت به صورت

تو خطا كردي چرا آب از سراي ما بري

اسم تو بنده ندادم

تو خودت خود را نهادي بنده ام

من چو تو بنده نخواهم

تو خجالت آوري در درگهم

پس برو

من نبينم ديگرت اينجا ميا

پس مرا رد كردي از درگاه خود

پس دگر كاري نداري با دلم

من نمي دانم چه كردم اي دلم

ديگر از طاقت گذشته كار من

تار من بشكسته در اعماق من

من دگر با پنجره حرفي ندارم اي دلا

من دگر از اين نفس چيزي نخواهم اي دلا

هر درختي را ببينم

 برگ او مس مي شود

هر پرنده از كنارم بگذرد

پرواز يادش مي رود

آسمان از ترس چشمانم

نمي آيد برون

من به ساحل مي روم

ساحل پريشان مي شود

آسمان هر شب مرا آماج تيرش ميكند

رهروان هم خنده بر عقل كم انديشم كنند

هر خزنده مي خزد در خانه اش

هر پرنده مي رود در لانه اش

هر چرنده سر به آخور مي برد

تا نبنند اين بلاها را ز من

من كه گفتم اي دلم با من مگو

من تو را گفتم نباش

گفتم نخند

من تو را گفتم سرت را زير گير

من تو را گفتم كه ديگر اين قلم را زير گير

من تو را گفتم كه سيرت بي خود است

صورتت را بهترين منظر بود

صورت تو در نظر معنا بود

تو نه صورت و نه سيرت در بري

تو چرا داري نفس را مي كشي

خسته گشتي هان نفس

تو دگر تاب كشيدن را نداري

تو رها كن

 تو برو

بوي گندش آسمان را زحمت است

روي زشتش زشتيان را رحمت است

او مدام از سيرتش دم ميزند

او گنه كاري بد است

او آتش است

..................................

با عرض معذرت

نوشته هاي من ديگه قسمت نظر خواهي ندارند

از همه براي نظرهاشون ممنونم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  

 

و چه گويم از يار

از زمان ديدار

 كه چرا ذهن فراتر نرود

و چرا آب به بالا نرود

و چرا شاه و گدا يك نشوند

و چرا نام به بي نام دهند

و چرا صورت من آبي نيست

و چرا دست ندارم بيضاء

و چرا دست به دامان تو دارم

تو كه خود دست به دامان مني

و چرايي به چراغاني شب

آري آري

نتوان گفت كه ديدن سخت است

و چرا چشم نبيند حوري

نتوان گفت نوشتن سهل است

و چرا من نشدم نيمايي

نتوان گفت كه من زيبايم

و چرا من نشدم ديو دو سر

نتوان گفت نفس مال من است

و چرا من نشدم عيسايي

كه خدا داد ، توان داد

توان داد كه دادم

 به همه مهر و اميد

به همه شادي و شور

همه در مهر خدا غرق شدند

عيّار شدند اين همه از لذت ديدار

من تو را ديدم و اما تو مرا

هيچ نديدي

ديدن نه فقط رخ به رخ يار نشستن

ديدن نبود مردمكي جمع ز نوري

ديدن همه آن است كه بيني سخنش را

مبهوت شوي از رخ مس گون ثمرش را

...............................

نگاهم آسمان را قبضه كرد

و او از ترس

ابري بر رخش كشيد

و پنهان شد

و هر گاه كه از پس ابر نگاهي ميكرد

مرا استوار و خيره مي ديد

از اينكه در پشت ابر مخفي باشد

زبان مي گزيد

و مرا با عتابي گفت :

چه ميخواهي

چرا اين قدر خيره هستي

من او را گفتم : من تو را مي خواهم

و او با چشمي گريان مرا گفت

من هم تو را مي خواهم

ولي رسيدن من به تو

تو را نابود مي كند

ديگر توان ديدنت از دور را هم ندارم

 من سر خورده از عشقم به خورشيد

در آسمان ذهن مي گشتم

سر به آسمان بردم تا از خدا چيزي طلب كنم

نگاهم خيره در ماه شد

چقدر زيبا بود

و.......................

.............................

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |