روزماری علاوه بر سمفونیهای مهم و قطعات والس، رسایل دیگری هم از ارواح موسیقیدانان بزرگ دریافت میکرد، که در آن رسایل، افکار و مشاعر آن ارواح را در جهان اثیری، شرح داده است. این خانم در سال 1970 رساله زیبائی بنام : بزرگترین مشکل انسان، نفس خود انسانیت – نوشت که در آن شرح داده برای اینکه آدمی خود و عقایدش را بطور عمیق بشناسد. باید به این حقیقت متوجه شود که دیدنیهای موقت، آنهم به طور محدود و بعد هم رفتن به آغوش مرگ، سرنوشت قطی او نیست. بلکه روح او جاودانه است و یک جسد همیشگی هم دارد(جسد اثیری) که آن جسد با روح و عقل مستقل از مخ مادی، بوسیله مخ اثیری که در داخل آن جسد است، کار میکند. وقتی که تعداد معینی از موسیقیدانان که مرده اند بخواهند با زنده ها ارتباط پیدا کنند چنین استنباط میشود که آنها میخواهند بخاطر انسانیت، در جهان روحی هم بتلاش خود ادامه دهند. و همین عمل ثابت میکند که مرگ فیزیکی، بیش از یک انتقال از حالت خود آگاهی، به حالت خودآگاهی دیگر، نمی باشد. انتقالی که انسان همیشه در آن حالت، شخصیت اکتسابی خود را حفظ میکند. ما این حقیقت را بوضوح درک میکنیم که اثر مرگ این است که انسان را بسوی یک ادارک وسیعتر و برای بدست آوردن حیات بالاتر از حیات زمینی، سوق میدهد. همچنین مرگ، انسان را وادار میکند این احساس را بدست آورد که، تجسد در جهان ما جدا از مرحله حیات جاودانه برای انسان نیست. بنابراین اصل مرگ بما امکان میدهد که با منتهای بصیرت و بینائی در جهانهای بعدی، نمونه هایی از رفتار و کردار پاکیزه که از این رفتار فعلی ما بهتر است، بدست آورد.
ارواح موسیقیدانان اعلام کرده اند که ما موسیقی را فقط بخاطر اینکه شما از شنیدن آن لذت ببرید الهام نمیکنیم، بلکه ما آرزو داریم که نشان دادن اینگونه ظواهر روحی، موجب ازدیاد تلاش شما برای درک حقایق جهت همه انسانها بشود. بازهم میخواهیم با نشان دادن اینگونه ظواهر، تعداد زیادی از مردم باهوش را وادار کنیم تا برای این ظواهر روحی، اعتبار قائل شوند تا بتوانند مناطق ناشناخته روح را با عقل انسانی بشناسند.چون وقتیکه انسان بتواند اعماق درک خود را که همیشه از او پنهان است خوب بشناسد، بعد از مرگ میتواند بجهانهای بالاتری از تفکرات بزرگ، قدم بگذارد.
یکی از معروفترین مدیومهای معاصر برای الهام روحی، بانو روزماری براون میباشد. این بانو ذاتا دارای استعداد مدیومی است. در کودکی تعلیمات کمی در موسیقی و نتهای موسیقی دیده بود. ولی بعدا در اثر موهبت مدیومی، قطعات مختلف موسیقی را از ارواح بزرگان موسیقی مانند اشخاص زیر الهام میگرفت.
لیزیت. بتهوون. شوربرت. شوبان. باخ. رحمان اوف و غیره.
روزماری بیش از 400 قطعه موسیقی از 12 نوع از طریق مدیومی نوشته است. این موسیقی ها به وسیله کارشناسان موسیقی آزمایش شد، معلوم گردید که بوسیله ارتباط با ارواح موسیقدان های بزرگ، این قطعات را الهام گرفته است و اعلام کردند که این موسیقی ها از سطح فکر و معلومات این خانم، خیلی بالاتر هستند. اینها کسانی بودند که موسیقی آن ارواح را در زمانیکه زنده بودند، خوب می شناختند. مثلا یکی از این کارشناسان موسیقی (ایان پاروت) بود که از 20 سال قبل تا آن زمان، رئیس قسمت جامعه ویلز بوده است. که او پس از تحقیق طولانی و دقیق درباره موسیقیهای این مدیوم، چنین اظهار داشت: من به مدیوم بودن این بانو اعتراف کرده میگویم این قطعات را بوسیله ارتباط با ارواح موسیقیدانان بزرگ اخذ کرده است.
مدیومی روزماری از طریق جلاء سمعی (شنیدن اصوات غیرعادی) یا کتابت القائی (نوشتن بی اراده) و یا تسلط روحی که گاهی اوقات هنگام زدن پیانو بدستهای روزماری مسلط میشد، کاملتر گشت. روزماری در سال 1971 تاریخ زندگی خود را در کتابی به نام سمفونیهای ناتمام منتشر نمود. او در این کتاب توضیح داده که فقط قبلا 18 ماه با پیانو تعلیم یافتم. بواسطه بد بودن وضع مالی خانواده، نتوانستم به تعلیم خود ادامه دهم. باز هم در آن کتاب حوادث ارتباطهای روحی را که همیشه برایش اتفاق می افتاد، و علاوه بر الهامات موسیقی، با ارواح متعددی از فامیلهایش ارتباط داشته، شرح میدهد.
ادامه دارد...
ای رهگذر خوشهال ! نغمه ترا شنیدم. هنوز هم میشنوم و دل از این آهنگ غرق نشاط دارم. ای فاخته! آیا تو راستی پرنده ای نواگر هستی یا فقط آوائی هستی که در آسمان بیکران سرگردان است؟
روی علفها دراز کشیده ام. صدای ترا میشنوم که بر می خیزد و لحظه ای بعد طنین آن به گوش من میرسد، گوئی در آن حال که از تپه ای میرود، هم دور و هم نزدیک است.
با اینکه تو در پر حرفی دلپذیر خود جز وصف نور خورشید و عطر گل نمیکی، نمیدانم چرا نغمه تو برای من داستانی حکایت میکند که سراسر آن با رویاهای دور و دراز در آمیخته است.
ای سوگلی بهار! خوش آمدی. تو برای من پرنده ای ساده نیستی. وجودی نامرئی هستی. صدائی دلپذیر هستی. رازی پنهان هستی.
صدائی هستی که من در روزهای دوران دبستان خود بدان گوش فرا میدادم و بشنیدن آن در میان درختها، در روی بوته گل ،در آسمان پهناور مشتاقانه جستجوی ترا میکردم.
بارها برای یافتن تو در جنگلها و چمنزارها سرگردان شدم، اما هرگز ترا که امید و عشق و مایه هوس من بودی نیافتم.
اکنون دوباره گوش به نغمه تو فرا داده ام. دوباره روی چمنها دراز کشیده ام و آنقدر به ترانه های تو گوش میدهم که بتوانم دوباره خود را در روزگار دلپذیر کودکی احساس کنم.
ای پرنده خوشبخت! از پرتو وجود تو این دنیای تلخ برای من باز بصورت سرزمین جادوئی رویا و خیال در آمده بصورت آن اقامتگاهی در آمده است که گوئی از ازل تنها برای تو ساخته اند.
میدانست که پایان عمرش فرا رسیده. همیشه متفکر بود و بهیچکس ملامتی نمیکرد. هنگامیکه راه میرفت، از همه سو بدو سلام میگفتند و او همه را بمهربانی پاسخ میداد. با اینکه حتی بیست موی سپید در محاسن سیاهش دیده نمیشد، هر روز اثر خستگی بیشتری در او محسوس بود. گاهی بدیدار شتری که آب میخورد بر جای میایستاد، زیرا به یاد روزگاری میافتاد که شترهای عمش را به چرا میبرد.
همیشه مشغول نیایش به درگاه پروردگار بود. بسیار کم غذا میخورد و غالبا برای رفع گرسنگی سنگی بروی شکم میبست. با دست خویش شیر گوسفند هایش را میدوشید و هنگامیکه لباسش فرسوده میشد، خودش روی زمین مینشست و آنرا وصله میزد. هر چند دیگر جوان نبود و روزه داری از نیروی او میکاست، در همه روزهای رمضان مدتی دراز تر از دیگران روزه دار بود.
شصت و سه سال داشت که ناگهان تبی بر وجودش راه یافت. قرآن را که خود از جانب خداوند آورده بود، سراسر باز خواند. آنگاه پرچم اسلام را بدست سعید داد و بدو گفت : این آخرین بامداد زندگی من است. بدان که خدائی جز خدای واحد نیست. در راه او جهاد کن.
آرام بود، اما نگاهش، نگاه عقاب بلند پرواز بود که مجبور به ترک آسمان شده باشد. آن روز مثل همیشه، در ساعت نماز مسجد آمد. بعلی تکیه کرده بود و مومنین به دنبالش می آمدند. پیشاپیش ایشان همه جا پرچم مقدس در اهتزاز بود. هنگامیکه به مسجد رسیدند، وی با رنگ پریده، روی به مردم کرد و گفت:
«هان، ای مردم! همچنانکه روز روشن خواه ناخواه بپایان میرسد دوران عمر انسان را نیز سرانجامی است. ما همه خاک ناچیزی بیش نیستیم. تنها خداست که بزرگ و جاودان است. ای مردم! اگر خدا اراده نمیکرد، من آدمی کور و جاهل بیش نبودم.»
کسی بدو گفت: ای رسول خدا، جهانیان هنگامیکه دعوت ترا در راه حق شنیدند، بکلامت ایمان آوردند. روزی که تو پای به هستی نهادی، ستاره ای در آسمان ظاهر شد، و هر سه برج طاق کسری فرو ریخت.
اما او، دنباله سخن گرفت و گفت : با اینهمه ساعت آخرین من فرارسیده . اکنون فرشتگان آسمان درباره من مشغول شورند. گوش کنید: اگر من از یکی از شما ببدی سخن گفته باشم، هم اکنون وی از جای بخیزد و پیش از آنکه از این جهان بروم، بمن دشنام گوید و مرا بیازارد. اگر کسی را زده ام، مرا بزند. آنگاه چوبی را که در دست داشت بسوی حاضرین دراز کرد. اما پیرزنی که در روی سکوئی نشسته بود و پشم گوسفندی میرشت، فریاد زد: ای رسول خدا ! خداوند با تو باد!
بار دیگر وی گفت: ای مردم! بخدا ایمان داشته باشید و در مقابل او سر تعظیم فرود آورید: میهمان نواز باشید. پارسا باشید. دادگستر باشید.
آنگاه لختی خاموش شد و بفکر فرو رفت، سپس، راه خود را با گامهای آهسته در پیش گرفت و گفت:
ای زندگان! بار دیگر به همه شما میگویم که هنگام رحلت من از این عالم فرا رسیده. پس شتاب کنید، تا در آن لحظه که پیک اجل ببالین من آید، هر گناهی را که کرده ام بمن تذکر داده باشید، و هرکس که بدو بدی کرده باشم بصورت من آب دهان افکنده باشد.
مردم، خاموش و افسرده، از گذرگاه او کنار میرفتند. وی از آب چاه ابوالفدا صورت خود را بشست. مردی از او سه درهم مطالبه کرد و وی بیدرنگ پرداخت.
گفت: « تصفیه حساب در اینجا بهتر است تا در میان گور.»
مردم با نگاهی پر از مهر، مثل نگاه کبوتر، بدین مرد پر جلال که دیری تکیه گاه آنان بود مینگریستند. هنگامیکه وی به خانه خود بازگشت، بسیاری بیرون خانه ماندند و سراسر شب را بی آنکه دیده برهم گذارند روی تخته سنگی گذراندند.
بامداد فردا، هنگامیکه سپیده دم رسید، وی گفت: ای ابوبکر! مرا دیگر یارای برخاستن نیست. از جای بر خیز و برای من قرآن بخوان و در آن هنگام که زوجه اش عایشه پشت سرش ایستاده بود، وی به شنیدن آیاتی که ابوبکر میخواند مشغول بود. گاه به صدای آهسته آیه را که شروع شده بود تمام میکرد، و درین ضمن سایرین جمله مینگریستند.
نزدیک غروب بود که عزرائیل بر در خانه ظاهر شد و اجازه ورود خواست.
رسول خدا گفت : بگذارید بدرون آید، درین لحظه بود که همه دیدند که در نگاه او چون روز ولادتش برقی شگفت درخشید. عزرائیل بدو گفت : ای پیغمبر! خداوند ترا بنزد خویش میخواند – وی پاسخ داد: دعوت حق را لبیک میگویم. آنگاه لرزشی بر وی حکمفرما شد و نفسی آرام لبهای او را از هم گشود. و «محمد» جان تسلیم کرد.
روزها بیهوده از پی هم می گذرند و نشانی از خود نمیگذارند. ولی ای آخرین رویای عشق! هیچ چیز خیال روی ترا از جان من دور نمی تواند کرد.
سالهای عمرم به شتاب گذشتند و من اینک چون درختی که بر خزان برگهای پژمرده خویش مینگرد، آنها را درقفای خود می بینم.
تصویر جمال تو، که اینک بزیور حسرت آراسته است، پیوسته با همان جوانی و طراوت، در آئینه دلم میدرخشد؛ زیرا که خیال روی تو نیز چون روح از دستبرد زمان برکنار است.
تو هرگز از پیش چشمم دور نگشته ای. از همان دمی که دیده جان بینم دیگر ترا روی زمین ندید ناگهان در آسمانهایت مشاهده کردم. هنوز هم ترا بزیبائی آنروزی که با سپیده دم بمنزلگاه سپهری خویش پریدی در آسمانها میبینم.
آن روی زیبا و دلاویز و پاک در آنجا هم ترا ترک نگفته است، و آن چشمان قشنگی که فروغ عمرت در آنها خاموش گشت هنوز هم از عالم بالا میدرخشند.
هنوز هم نفس باد صبا چو عاشق مفتونی دست در گیسوان تو دارد و چین و شکن های آن آبنوس در هم بافته را در سیماب سینه ات فرو میریزد. هنوز هم نقاب لرزان گیسوانت بر لطف جمال تو میافزاید و روی زیبای ترا چون فجری که سر از حجاب سحر گاهی برکشیده است جلوه گر میسازد.
خورشید سپهری همه روز طلوع و غروب میکند، اما آفتاب عشق مرا غروبی نیست و تو پیوسته در آسمان جانم میدرخشی.
در زمین و آسمان روی ترا می بینم و آوای ترا میشنوم. آب عکس جمال ترا منعکس میسازد و باد صبا صدای ترا بگوشم میرساند.
شبانگاه که زمین در خوابست، اگر ناله باد برخیزد گوئی که تو در گوشم کلمات قدسی فرو میخوانی. چون در این اخگران پراکنده که بر چادر قیرگون شب پاشیده اند مینگرم، زیبا ترین آنها را آئینه روی تو می پندارم، و هر گه که نسیم صبا از عطر گلم سر مست میکند، گوئی نفس مشک آگین ترا بمشام جانم میرساند.
هنگامیکه اندوهگین و غریب، تسلی خاطر را، نهانی پیش محرابی بدعا می نشینم، دست تست که سرشک از رخم پاک میکند.
چون به خواب میروم تو در تاریکی نگرانی و فرشته وار بالهایت را بر سر من گسترده ای. تو سرچشمه تمام خوابهای منی و ازینروی خوابهای من همگی چون نظره روح شیرین و ملایم است.
ای نیمه آسمانی جان من! اگر هنگامی که بخواب رفته ام با سر انگشت خود رشته عمرم را بگسلی بار دیگر در آغوش تو چشم خواهم گشود.
اروح من و تو، مانند دو فروغ سحرگاهی یا دو نغمه جانسوز که در هم آمیزد یکی بیش نیستند، ولی من هنوز در آتش حسرت میسوزم!