از جمله پوششها، تنها روپوش سیاهی بر تن دارم. با رنگ پریده و نگاه پر شوق آمده ام. در دیگانم برق ستاره سحری میدرخشد.
می بینی ؟ اصلا آرایش نکرده ام. هیچ زر و زیوری همراه ندارم. یک ربان رنگین، یک بوته گل کوکب نیز با خود نیاورده ام. حتی آن دو گوهر قیمتی را که بر کفشهای راحتی خود داشتم نیز برداشته ام.
امشب بی زر و گوهر، بی گل و گیاه بنزد تو آمده ام تا چون گل زنبق نو شکفته ای تر و تازه باشم. راستی عطر زنبق را که در زیر مانتوی سیاهم بر تن برهنه خود زده ام، نمیشنوی ؟
اما اگر گل سرخی همراه ندارم ،از هم اکنون غنچه لبان من در انتظار گلچینی توست. از هم اکنون نیز هیجان هوس دو بازوی نرم مرا چون دو مار دیوانه به پیچ و تاب افکنده است.
محبوب من! جامه از تنم برگیر. جامه از تنم برگیر تا بصورت مجسمه مرمرین باغ تو درآیم که هر نیمشب ماهتاب آهسته آهسته بسوی آن میخزد تا بر اندام سیمینش بوسه زند.
بوته اقاقیا بودم. با عشق تو بزرگ شدم، حالا که درختی پر شاخ وبرگ شده ام، بیا و مرا از ریشه بیفکن. دلم میخواهد هیزم شکن این درخت تو باشی.
شاخه زنبق بودم. با عشق تو گل دادم. حالا که شاخه ای پر گل شده ام، بیا و مرا بچین، آخر اگر تو مرا نچینی، برایم خار و گل چه فرق خواهد داشت؟
آب چشمه بودم. با عشق تو از دل سنگ بیرون آمدم. حالا که سر از سنگ خارا بدرآورده ام، بیا و مرا بنوش، مرا که بلور شفاف نیز بدرخشندگیم رشک میبرد بنوش.
پروانه بودم. با عشق تو بال و پر یافتم. حالا که پر و بال گشوده ام، بیا و مرا در دام انداز. بگذار آتش عشق تو بال و پرم را بسوزد.
بخاطر تو رنج خواهم برد، زیرا غمی که از عشق تو بر دلم نشیند برایم فرح بخش است. نمیدانی چطور روز و شب در آرزوی هیزم شکنی تو، در آرزوی گل چینی تو، در آرزوی عطش تو، در آرزوی آتش تو هستم.
بگذار زخم عشق تو بر دلم نشیند تا خونی را که از آن بیرون خواهد جهید، چون گوهری لعلگون ارمغان تو کنم.
بخاطر تو، در جای زیورهای عادی، گیسوانم را با هفت خار بلند خواهم آراست، و بجای یاقوتهای گرانبها، دو شراره خون فام آتش از دو گوشم خواهم آویخت.
آنوقت، ای محبوب من! بدیدار تو خواهم آمد تا مرا در این رنج بردن خندان بینی و گریان درآغوشم گیری. در آغوشم گیری تا بیش از همه مال تو باشم!
باد تابستان وزید همه چیز را با خود همراه برد. درختان با حقارت شاخه های خود را بزمین سائیدند. بامها از جای کنده شدند و بناهای نیم ساخته فرو ریختند. اما همراه آنها بسیار چیزهای دیگر نیز از میان رفتند که هیچکس بدانها پی نبرد: آشیانه های پرندگان که مردمان از وجود آنها در میان شاخ و برگ درختان خبر نداشتند ناپدید شد. امیدهای ناپیدا نیز که در دلها پنهان بود حال خود را به نومیدی سپرد.
باد تابستان، نیمه شب وزید و خواب و آرامش شامگاهان را زیر قدمهای خود لگد کرد. بامدادانِ، خورشید سر بر زد و بر منظره دشت پهناور که از این غارتگری باد نیمه شب خسته و کوفته بود نگریست. همه جا خاموش و آرام بود، اما کودکان همچنان سراغ باد را می گرفتند تا بادبادکشان را بهوا بالا برد.
شاید از همان وقت مال تو بودم که هنوز ترا ندیده بودم، زیرا خاک مرا از روز ازل با مهر تو سرشتند. من این راز را از همان دم دریافتم که نام ترا برای نخستین بار شنیدم و ناگهان دل در برم طپید! زیرا روح تو در این نام پنهان شده بود تا روح مرا بسوی خویش بخواند.
یک روز نام ترا شنیدم و هماندم نفس در سینه ام خاموش شد. مدتی دراز گوش فرا دادم، اما فراموش کردم جوابی بگویم، از آن لحظه بود که هستی من با وجود تو در آمیخت، گوئی احساس کردم که برای اولین بر صدائی در گوش دلم ندا داده است.
راستی آیا تو از این اعجاز خبر داشتی؟ خبر داشتی که من، بی آنکه ترا شناخته باشم، بشنیدن نام تو دانستم که محبوب و آقای خویش را یافته ام، و با شنیدن نخستین کلمات تو. این گمانم به یقین پیوست؟
پیش از تو، روزهای عمر من با تاریکی و نومیدی میگذشت. تو زندگانی مرا با فروغ امید روشن کردی. وقتیکه صدای تو را شنیدم رنگ از رخم پرید و بی اختیار نظر بر زمین افکندم. در آن لحظه بود که دلهای ما با یک نگاه خاموش از هم بوسه عشق ربودند. من نام ترا در نگاه تو خواندم، و بی آنکه از خود چیزی پرسیده باشم، بخویش پاسخ گفتم: «خود اوست!»