تبليغاتX
خدانگهدار
همیشه نیستیم

...

کشیش بار دیگر خاموش شد و چند لحظه در فکر فرو رفت، آنگاه گفت:

- پسر جان! این زن زیبا که باعث سقوط تو شد و چنین روحت را اسیر خود کرد، طبق همه نشانیهائی که بمن دادی یکی از همین دختران لیلیت است. اگر میخواهی دوباره رستگاری روح خود را بدست آوری هم اکنون بزانو درآ و دعا کن فردا دوباره در اتاق اعتراف با هم گفتگو خواهیم کرد.

یک لحظه دیگر ساکت ماند سپس نامه ای از جیب خود بیرون آورد و گفت:

- دیشب پس از آنکه به بستر خواب رفتی، فراش پست که بر اثر خرابی راه و شدت برف مدت زیادی در راه مانده بود بکلیسا آمد و این نامه را برای من آورد. اسقف بزرگ بمن نوشته است که خواندن کتاب من در او اثری نامطبوع داشته و وی آنرا مخالف اصول محکم مذهبی یافته است، و یقین دارد که پدر مقدس پاپ نیز در این مورد همین نظر را خواهد داشت، و بنابراین انتشار این کتاب صلاح نیست. اینست نتیجه یک عمر رنج و مرارت من! ولی پس از عزیمت تو بنزد اسقف خواهم رفت و داستان ترا بدو خواهم گفت تا بداند که واقعا لیلیت نخستین زن آدم چنانکه در تورات مسطور است وجود داشته است.

پیش از آنکه از هم جدا شویم، یک راز آخرین را که هنوز از آن سخنی نگفته بودم با کشیش در میان نهادم! لوحه کوچکی را که در جیب داشتم بدو نشان داده و گفتم:

- پدرجان! لیلا پیش از ترک من این لوحه را که همیشه همراه داشت در خانه من نهاده و ظاهرا فراموش کرده بود آنرا ببرد. روی آن خطی نوشته شده است که من از آن سر در نمیآورم، زیرا نمیدانم بچه زبان نوشته شده و مقصود از آن چیست.

این لوحه اوست.

کشیش لوحه کوچک و سبک را بدقت نگاه کرد و کلمه کلمه آنرا نگریست و سپس با لبخندی رضایت آمیز گفت:

- این کلمات بخط فارس قدیم نوشته شده و یادگار دورانی است که سرزمین ایران نمونه ای از بهشت روی زمین بود. معنی این چند سطر این است:

دعای لیلا به پیشگاه خداوند

خداوندا! بمن وعده مرگ ده تا شادی زندگی را احساس کنم. مرا از نعمت پشیمانی برخوردار کن تا لذت گناه را دریابم. بمن طعم رنج را بچشان تا قدر خوشی را بفهمم.

خداوندا! من ازین عمر جاودان بتنگی آمده ام. اگر بمن نظر مرحمت داری مرا نیز بصورت دختران حوا درآور!

پایان.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

...

گوش کن تا حقایقی را که شاید تا کنون هیچکس غیر از من بدان پی نبرده باشد برایت بگویم تا بدانی که هنوز هم چون نخستین ایام پیدایش بشر ما در دنیای معجزات و اسرار زندگی میکنیم.

آنگاه با آهنگی شمرده و آرام که روزگار تدریس او را بخاطر من میآورد، برای من چنین گفت:

- چنانکه دیشب گفتم، آدم پیش از حوا یک زن دیگر داشت که در انجیل از وی ذکری نشده. ولی در کتاب «تلمود» در تورات ذکر او آمده است. نام وی چنانکه تلمود میگوید لیلیت بود، و پیش از آنکه حوا از دنده آدم بوجود آید او مانند آدم از مشتی خاک قرمز خلق شد. و چون بخلاف حوا از گوشت و پوست آدم پدید نیامده بود، آن علاقه و دلبستگی حوا را بآدم احساس نکرد و بسادگی از او جدا شد.

هنگامیکه وی از آدم دوری گرفت و براه خود رفت هنوز آدم مرتکب گناه نشده بود و لیلیت نیز بی آنکه گناه را شناخته باشد زندگانی تازه خود را دور از آدم آغاز کرد.

سرزمینی که او بدان رفت منطقه زیبا و خوش آب و هوائی بود که بعدها ایرانیان در آن سکونت گزیدند و آنرا ایران نام نهادند.

بدین ترتیب او در گناه حوا و آدم شرکت نجست و در نتیجه از نفرینی که خداوند بنسل حوا فرستاد در امان ماند و روحش بتیرگی مرگ و بیماری و خطا آلوده نگشت.

چون گناهی نکرده بود برای رستگاری روح خود از آلایش آن احتیاج به توبه نداشت، و اصولا امکان گناه کردن نداشت تا امکان پرهیزکاری داشته باشد. خداوند او را از گناه و ثواب هر دو بر کنار داشت زیرا وی را مشمول نفرین خود به نسل حوا نکرده بود. هر چه او میکرد، نه بد بود و نه خوب. دختران او نیز همه چون او عمر جاودان دارند و مانند وی از عواقب رفتار و پندار خود مبرا هستند، زیرا در مقابل خداوند مسئولیتی ندارند که چیزی از دست بدهند یا بدست آورند، این دختران در انجام هر کاری که بخواهند مختارند بی اینکه حقیقتا برای گناه و ثواب مفهومی قائل باشند، یا متوجه گردند که نظیر رفتار ایشن برای فرزندان حوا گناهی است که گاه بخشوده شدن آن ممکن نیست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

...

خودم را بپای او افکندم، نالیدم، گریستم، سر بر زمین کوفتم و فریاد زدم:

- لیلا، چطور چنین چیزی ممکن است؟ چطور ممکنست تو بروی و من تاب دوری ترا بیاورم؟

لیلا همچنان ساکت و آرام بمن مینگریست، ولی دیگر در دیدگان او برق هوس نمیدرخشید. در آن لحظه در چشمان سیاه او تنها اثر رویائی عمیق و شیرین نمودار بود! مثل این بود که دارد بدور نگاه میکند، به خیلی دور بسوی ایران، این کشور دوردست هزار و یکشب که این دخترک شهر آشوب سیاه چشم عاشق کش را میان گلها و سبزه های خود پرورش داده بود. فریاد زدم :

- لیلا ! تو هیچوقت مرا دوست نداشته ای. حالا میفهمم که هیچوقت مرا دوست نداشته ای !

بسادگی جواب داد:

- راست است، دوست من. من هیچوقت شما را دوست نداشته ام. هیچکس دیگر را هم دوست نداشته ام. ولی فراموش مکنید که بسیار زنان که بیش از من به شما علاقه نداشته اند بسیار کمتر از من خود را در اختیار شما گذاشته اند و بسیار بیشتر از من برای خود ارزش قائل شده اند. گمان میکنم اگر حسابی بین ما باقی باشد، همان حقشاسی است که باید از طرف شما ابراز گردد نه اینکه مرا مورد ملامت قرار دهید.

خداحافظ.

لیلا رفت و با همان سادگی که نخستین بار در زندگی من راه یافته بود مرا برای همیشه ترک کرد. دو روز تمام در خانه خود در حالی بین خشم و جنون بسر بردم، و بالاخره احساس کردم که نزدیک است برای رهائی ازین بار خرد کننده ای که بر قلبم فشار میآورد خودم را بکشم.

شتابان بسراغ شما آمدم. آمدم تا روح مرا از زنگ گناه پاک کنید؛ مرا آرامش بخشید، قلب تیره گناهکارم را بنیروی ایمان روشن سازید. پدرجان! اکنون رستگاری من در دست شماست. مرا نجات دهید. هر کار میخواهید بکنید ولی ... فراموش مکنید که من هنوز با تمام قوای خود، با تمام هوش و هواس خود او را دوست دارم، آنقدر دوست دارم که در اعماق روح و قلبم جز یاد نگاه گرم فتنه انگیزش چیزی نمی یابم. آه! پدر جان مرا نجات دهید.

گرینه کنان خود را بآغوش کشیش افکندم و ساکت شدم. وی نیز مدتی دست بر پیشانی نهاد و خاموش ماند.. بالاخره سکوت را شکست و گفت:

- پسر جان! داستانی که گفتی از لحاظ من بسیار جالب و مهم بود، زیرا سرگذشت تو کشف بزرگ تاریخی مرا تایید کرد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

...

- پدر جان! داستان من تقریبا تمام شده. چندی پس از آغاز روابط عاشقانه با لیلا، نامزدی خودم را که مدتی پیش از آن رسما اعلام شده بود بهم زدم و هر قدر پدر و مادرم رنج بردند و بمن فشار آوردند حاضر بادامه آن نشدم. آری! بخاطر عشق لیلا، بخاطر چشمان هوس انگیز و فتنه گر او، بخاطر این زنی که روحش چون یک پارچه بلور سرد و بی اعتنا بود و معهذا تنها یک نگاه او، یک حرکت او، یک لبخند او تا عمق روح بیننده را آتش میزد و میسوخت، با نامزدم بهم زدم، درستی و ایمان و آئینم را زیر پا گذاشتم، آسایش روحی را از دست دادم. از زندگی عادی، از گذشت روز و شب، از آنچه که پیش از این برای من لذت بخش و خوشایند بود هیچ نگاه نداشتم بجز یاد لیلا، بجز خاطره این زنی که از دشتها و صحراهای مرموز و دوردست مشرق زمین به استامبول و از آنجا به پاریس آمده بود با بیک نگاه هستی مرا آتش بزند و سرنوشت مرا بتار گیسوان سیاه پرشکن خویش آویزد.

پل چندی بعد، از خیانت من و لیلا آگاهی یافت و چنان رنج برد که بسرحد جنون رسید. یکروز لیلا را با خشم فراوان تهدید بمرگ کرد ولی لیلا با سادگی و ملایمت بسیار بدو گفت:

- سعی کن، دوست من، سعی کن بلکه موفق شوی من خودم ازین زندگی بتنگ آمده ام و سالهاست آرزوی مرگ میکنم، ولی مرگ بسراغ من نییآید.

بدین ترتیب روابط عاشقانه من و لیلا شش ماه تمام ادامه یافت و درین شش ماه او روز و شب در اختیار من و مال من بود و مال من بود بی آنکه کمترین هدیه ای از من بپذیرد. حتی یک لحظه نیز برای من عشوه گری نکرد و بعکس دیگران که هزاران بار کمتر از او لطف و زیبائی داشتند از من توقع ستایش و تملق و تقاضا نداشت. شش ماه تمام خود را به منتهای سادگی و بدون تکلف و پیرایه ای در اختیار من گذاشت تا آنکه یک روز صبح بخانه من آمد و بی مقدمه گفت:

- دیگر یکدیگر را نخواهیم دید، زیرا من از زندگانی در مغرب زمین خسته شده ام و میخواهم بکشور خودم ایران باز گردم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |