تبليغاتX
خدانگهدار
همیشه نیستیم

...

هنگامی که از آغاز خلقت جهان و بامداد دلپذیر آفرینش سخن میگفت، چنان مهارت و هنر نقاشی و داستانسرائی از خود نشان می داد که گوئی خود در آن هنگام حضور داشته و شاهد دوران جوانی دنیای پیر بوده است. یکروز شگفتی خود را درین باره بدو گفتم. با لبخندی مرموز پاسخ داد:

- شاید هم حقیقتا من با دنیای کهنسال همسال باشم.

از چند لحظه پیش، کشیش سالخورده که همچنان در پای بخاری ایستاده بود و خود را گرم میکرد با توجه و علاقه ای خاص بسوی من خم شده بود و بدقت بسخنانم گوش میداد. وقتی که در اینجا اندکی سکوت کردم وی با لحنی آمرانه و پر هیجان گفت:

- دنباله اش را بگوئید.

- پدر جان! چندین بار از لیلا درباره عقیده و آئین او پرسیدم. بمن پاسخ داد که دارای هیچ مذهبی نیست و احتیاجی هم ندارد که داشته باشد. یکبار دیگر گفت که مادر و خواهران او دختران خداوند هستند ولی بین آنها و خداوند آئینی فاصله نیست تا از ورای آن و بوسیله آن با خدا مربوط شوند. لیلا همیشه یک قوطی کوچک صدفی بگردن خود آویخته داشت که هرگز آنرا از خود دور نمیکرد ویکبار بمن اظهار داشت که این قوطی محتوی کمی خاک سرخ است که یادگار مقدسی از مادر اوست.

هنوز این جمله را درست بپایان نرسانده بودم که ناگهان کشیش از جای جست و رنگش پرید، ودرحالیکه سراپا مرتعش بود بازوی مرا گرفت و فریاد زد:

- راست میگفت. راست میگفت. حالا من میفهمم این زن که بوده است. «آری»، شعور باطنی شما بخطا نرفته، زیرا وی واقعا زنی غیر از سایر زنان بوده. اصلا او زن به معنای عادی و بشری آن نبوده است. خواهش میکنم داستان خودتان را تمام کنید. من گوش میدهم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

...

ولی چیزی که از همه عجیبتر بود رفتار لیلا بود. لیلا حتی برای تسکین ناراحتی من نیز که هر روز فزونتر میشد حاضر بدروغ گفتن نبود. و همیشه هر چه را که بین او و پل میگذشت با سادگی تمام برای من تعریف میکرد. از آن گذشته روحیه او واقعا غیر قابل درک بود البته من متوجه هستم که در حضور که سخن میگویم و حد سخن گفتن در مقابل روحانی محترم و بزرگواری چون شما کدام است بنابراین بتفصیل نمیپردازم، فقط میگویم چنین بنظرم میرسید که لیلا خود بدان حرارت و سعادتی که به من میبخشید توجهی نداشت، در عوض در روح من چنان گرمی زهرآگین هوس پراکنده بود و چنان این باده کشنده ولی لذت بخش را جرعه جرعه در کام من میریخت که دیگر در من کمترین توانائی و اختیاری باقی نمانده بود، و حتی تصور اینرا که روزی در برابر وی و هوسهایش مقاومتی کنم نمیتوانستم کرد.

دیگر بهیچ قیمت نمیتوانستم یک روز بی دیدن وی بگذرانم، و حتی فکر اینکه ممکنست وقتی او را از دست بدهم مرا دیوانه میکرد.

لیلا از آن حسی که ما بدان اخلاق و تقوی نام میدهیم بکلی بی بهره بود. ازین گفته من تصور مکنید که او سنگدل یا بد نهاد بود؛ نه! بعکس وی تا سر حد افراط خوش قلب و مهربان و ملایم بود و بآزار هیچکس راضی نمیشد. از هوش و عقل نیز بهره بسیار داشت، ولی شگفت اینجا بود که هوش او بکلی غیر از ما بود و صورت دیگر داشت. خیلی کم حرف میزد و بهیچیک از پرسشهائی که درباره گذشته او میشد پاسخ نمیداد. از آن نکاتی که ما همه در مدرسه و زندگانی آموخته ایم و میدانیم او هیچ نمیدانست، در عوض بسیاری چیزها میدانست که ما از آن مطلقا بی خبریم . چون در مشرق زمین پرورش یافته بود داستانهای فراوان ایرانی و هندی میدانست که آنها را با آهنگی لطیف و یکنواخت و با گرمی و ملاحتی خاص نقل میکرد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

...

آقا، شما گناهکاری بینوا بیش نیستید که جز بد کردن و کفر گفتن کاری ندارید. کسی که برای اعتراف گناهان نزد کشیش میآید باید در قلب خود از گناه خویش شرمنده و پشیمان باشد، ولی شما آقا، مثل اینست که اعتراف میکنید تا بهتر خاطره آن لحظات گناه را بیاد آورید و بیشتر حس غرور و خود پسندی خویش را راضی کنید. من دیگر حاضر نیستم بسخنان شما گوش بدهم.

اوه! اگر کشیش نیز که تنها امید و ملجاء من بود، و فقط او میتوانست بار فشار وجدان مرا سبک کند دست از من میکشید و مرا بحال خود میگذاشت چه میکردم؟ ازین فکر ناگهان باران اشک از دیده فرو ریختم و بدامنش در آویختم. وی مرا در پشیمانی خود صادق یافت و اجازه داد که دنباله داستان خود را بگویم بدین شرط که از گفتن آن لذت نبرم و تذکار خاطرات گذشته بجای راضی کردن من مرا شرمنده کند.

سخنش را پذیرفتم و بقیه داستان را که تصمیم گرفتم هر قدر ممکن است کوتاه کنم چنین گفتم:

- پدرجان! ساعتی بعد از لیلا جدا شدم در حالیکه دلم ازین گناه غرق پشیمانی بود و چنگال نومیدی روحم را بسختی میخراشید، و با اینهمه از دوری او رنجی مرگبار احساس میکردم. تصمیم گرفتم همه این هیجان و تمایل شدید را تحمل کنم و دیگر بدیدنش نروم. ولی فردای آنروز لیلا خودش به خانه من آمد، و بدین ترتیب دوره تازه ای در زندگانی من آغاز شد که هم شدیدترین لذات و هم سخت ترین شکنجه های روحی را برای من همراه داشت، و من در زیر بار این فشار خرد میشدم. هر روز که میگذشت نسبت به پل که میتوانست آزدانه از مصاحبت محبوبه من برخوردار گردد بیشتر احساس حسادت میکردم، در صورتیکه به حقیقت این من بودم که بدو خیانت کرده بودم خود این نکته را نیک میدانستم و بدینجهت رنج درونم هر روز شدیدتر و کشنده تر میشد. گمان نمیکنم در نهاد بشر حسی یافت شود که باندازه حسادت بشر را پست کند و روح او را چنین از تلخی زهر نومیدی و خشم بیاکند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

...

نه! مسلما این زن یکزن عادی و طبیعی نبود، زیرا هیچ اثری از هیجانها و احساسات و غرائزی که در دیگران پدید میآورد در او دیده نمیشد. هنگامیکه وارد شدم با چشمان سیاه درشت و مخمور خود که جاذبه مغناطیسی فتنه انگیزشان سراپای مرا مرتعش میکرد بمن نگریست، ولی در چهره اش هیچ نشانی از علاقه یا نفرت، شادمانی یا خشم پدیدار نشد.

چرا! فقط یک حس در آن یافتم و آن یکنوع هوس سوزان و نوازش دهنده بود، ولی حتی این گرمی هوس نیز بآنچه در نزد زنان دیگر وجود دارد شباهت نداشت. مثل این بود که بدین هوس چیز دیگری مرموز و وحشی آمیخته است که حتی ذرات هوا را نیز بجاذبه خود پابند میکند.

یقینا لیلا بپریشانی و آشفتگی فراوان من پی برد، زیرا با آهنگ همیشگی خود که از زمزمه جویبار در دل جنگل لطیفتر و صافتر بود گفت:

- چرا اینطور پریشان هستید؟

بی اختیار خویشتن را بپای او افکندم و اشگریزان فریاد زدم:

- لیلا! من شما را تا سر حد جنون دوست دارم.

سخن مرا شنید و دوباره با نگاه فتنه انگیز خود که همچنان در آن برق هوس میدرخشید و قلب مرا آتش میزد بمن نگریست و بسادگی گفت:

- عجب ! پس چرا زودتر این راز را به من نگفتید؟

آه ! چه ساعتی بود. چه ساعت عجیبی که با تمام زندگانی من برابری میکرد. نه! از همه زندگانی من بالاتر بود، زیرا بقیه حیات من در مقابل آن، یک خاطره سرد و بیروح بیش نیست. هر چه هست برای من همین ساعت است، گمان میکردم که ما هر دو در آغوش یکدیگر بآسمان بیکران بالا رفته و آنقدر بزرگ شده ایم که فضای لایتناهی را پر کرده ایم، دیگر در این فضا هیچ چیز بجز ما و جود ندارد. نمیدانم این حالت را چگونه توصیف کنم. در آن لحظه در نظرم هر چه طبیعت از آثار سحر و جمال در اختیار داشت، از ستاره ها و گلها و جویبارها و جنگلها همه در اختیار من و زیر فرمان من در آمده بودند. در یک بوسه آتشین و سوز

درین هنگام، کشیش که از چند دقیقه پیش با ناراحتی بسخنان من گوش میداد از جای برخاست و در حالیکه اندکی دامان ردای بلند خود را بالا میکشید تا گرمی آتش بپاهای او برسد، با لحنی خشن که حتی در آن اثری از نفرت نیز نمودار بود بمن گفت :

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |