تبليغاتX
خدانگهدار
همیشه نیستیم

...

- بالاخره روزی فرا رسید که وقتی که زنگ در خانه پل را زدم. پیشخدمت بمن جواب داد:

- آقا خانه نیستند.

و چون متفکرانه ایستاده بودم، گفت:

- ولی خانم تشریف دارند. مایلید ورود شما را به ایشان اطلاع دهم؟

بشتاب و بی اینکه بمفهوم واقعی گفته خود توجهی کنم پاسخ دادم:

- بلی!

آه! پدرجان. این یک کلمه، این یک حرف، این یک پاسخ ساده، زندگانی مرا عوض کرد، مرا خرد کرد. جریان حیاتم را بکلی تغییر داد، آیا همه اشکها، همه نومیدی ها و دعاهای من، خواهد توانست اثر این یک کلام شتاب آمیز و گناهکارانه را از میان ببرد:

پیشخدمت به خانم خبر داد و در را گشود.

لیلا در اطاق پذیرائی روی نیمکت راحتی دراز کشیده و دست را بزیر زلفان پریشان خود برده بود.

خیال میکنید من او را درین حال بدقت دیدم؟ خیر! در همان نگاه اول چنان دل من طپیدن گرفت و چنان حالم تغییر کرد که حتی قدرت نگاه نیز از من سلب گردید، و از گلویم که خشک شده بود کلمه ای بیرون نیامد.

از پیراهن او بوی عطری هوس انگیز که هرگز نظیر آن بمشام نرسیده بود، و یقین بود که از مشرق زمین آمده است، برمیخاست و فضای اطاق را آکنده میساخت.

این بو در یک لحظه چنان تمایلات و غرائز مرا تحریک کرد که پنداشتی همه عطرهای شرق مرموز و افسانه ای را با نیروی سحر آمیز آن یکجا درین اطاق گرد آورده و درهم آمیخته اند تا اعصاب مرا بتشنج درآورند و تاب و توان از کفم ببرند.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

...

اول شب تصادفا به بولوار بزرگ رسیدم. مقابل یک دکان کوچک گلفروشی ایستادم و ناگهان یاد نامزد خودم افتادم که قرار دیدار با من داشت. فکر کردم که دسته گلی بخرم و برایش بفرستم، وارد شدم. میان همه گلها، دسته ای از گل «لیلا» جدا (lilas) جدا کردم. نفهمیدم چرا بیمقدمه این گل به نظرم بهتر از همه آمد. هنوز گل را در دست داشتم و خیره بدان نگاه میکردم که ناگهان دست کوچک ظریفی از پشت سرم پیش آمد و آنرا از چنگم ربود. وقتیکه سر برگرداندم، لیلا را دیدم که گل را در دست داشت و خندان از در بیرون میرفت.

درین حال او درست شکل یک بانوی ظریف پاریسی را داشت: پیراهنی زیبا با نیمتنه ای خاکستری بر تن کرده و کلاه گردی با لبه بلند بر سر نهاده بود. این لباس با زیبائی فرشته آسا و مرموز او تناسب نداشت، معهذا در همین لباس بود که من بدین حقیقت تلخ ولی انکار ناپذیر پی بردم که دیگر بی وجود او زندگانی نمیتوانم کرد.

شتابان دنبالش رفتم، ولی او با همان خنده مرموز خود از من گریخت و میان انبوه جمعیت و ردیف کالسکه ها پنهان شد.

ازاین لحظه به بعد دیگر جز به خاطر او و برای او زنده نبودم. دیگر هیچ چیز برایم ارزش نداشت مگر آنکه نشانی از لیلا در آن باشد، هیچ خاطره ای مرا بخود جلب نمیکرد مگر آنکه یاد لیلا با آن همراه شود.

چندین بار پس از آنروز بدیدار پل رفتم، ولی لیلا را ندیدم. پل هر دفعه دوستانه و بمهربانی مرا میپذیرفت، اما هرگز صحبتی از لیلا به میان نمیآورد. در نتیجه دیگر مطلبی که مورد علاقه من باشد باقی نمیماند و پس از چند دقیقه افسرده و نومید خداحافظی میکردم و از نزد او بیرون میرفتم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

...

هنگامیکه او وارد شد پل اندکی ابرو در هم کشید، ولی فورا متوجه من شد و با لبخندی که پیدا بود ظاهری است گفت:

- لیلا این آقا را که بهترین دوست منند بشما معرفی میکنم.

لیلا بسادگی جواب داد:

- من مسیو «آری» را میشناسم!

این حرف میبایست به نظر من عجیب آید، زیرا یقین بود که پیش از این ما همدیگر را در جائی ندیده ایم. ولی آهنگی که این سخن با آن گفته شد آنقدر عجیب بود که اصل گفته در پیش آن اهمیتی نداشت. اگر یک قطعه بلور یا یک موج آب میتوانست حرف بزند، مسلما همینطور حرف میزد. هیچ هیجان، هیچ فکر، هیچ روحی در این جمله محسوب نمیشد، هیچ اثری از غم یا شادی، رضایت یا ملال، علاقه یا بی اعتنائی در آن معلوم نبود.

پل در تعقیب ابن سخن گفت:

- دوست من «آری» تا یکماه و نیم دیگر عروسی خواهد کرد.

وقتی که وی این حرف را زد. لیلا سر برگرداند و بمن نگاهی کرد، و من در نگاه عجیب و مرموز او خوب دریافتم که میگفت «نه!»

آنروز با حالی آشفته و خراب از پیش رفیقم بیرون آمدم و او نیز کمترین اصراری در نگاه داشتن من نکرد. همه روز را مثل دیوانگان در کوچه و خیابان راه رفتم. برای نخستین بار بهیجان روحی غریبی دچار شده بودم که نمیدانستم نام آنرا چه بگذارم. هیچ کار نمی توانستم بکنم، هیچ فکری در مغزم خطور نمیکرد، نمیدانستم کجا هستم، چه میکنم، بکجا میروم : میل به غذا، بخواب، باستراحت، بهیچ چیز نداشتم. فقط یک قیافه واحد، درهرجا و مقابل هر چیز در نظرم بود: قیافه لیلا.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

...

قول دادم که اطاعت کنم و سپس به داستان خود ادامه دادم.

«- هنوز پل سخن خود را کاملا بپایان نرسانیده بود که در باز شد و زنی بدرون اطاق آمد. جامه بلندی به رنگ آبی آسمانی پوشیده بود و از بقیدی او خوب پیدا بود که اکنون در خانه خویش است. فورا دریافتم که این همان زنی است که دوست من از او سخن میگفت.

اگر بخواهم برای شما شرح دهم که او چه شکل داشت و نخستین اثری که دیدارش در من کرد چه بود، قطعا موفق نخواهم شد، فقط در یک کلمه میتوانم تمام احساسات خودم را بدینصورت خلاصه کنم که او یک موجود «غیرعادی» بود. خودم میدانم که این تعریف چقدر ناقص و نارساست. ولی هر چه فکر میکنم هیچ کلمه دیگری نمییابم که جای آن بگذارم. آری! این زن درهمان نگاه نخستین بنظر من موجودی عجیب و غیر عادی آمد.

غیرعادی، مثل یک پری داستان هزارو یک شب. مثل یک جادوگر زیبا، مثل خواب و خیال، درسراپای او همه چیز اثری خارق العاده داشت که بیننده را مثل جادو شدگان ازعالم هوش و حواس بدر میبرد. چشمان زیبای سیاهش که در آن گاه بگاه برقی مرموز و فتنه انگیز و عجیب میدرخشید، لبهای سرخ وجذابش که دو گوشه آن بوضعی خاص فرو رفته و صورتی معماآمیز بدو بخشیده بود، پوست گندم گون بدنش که از هر چه فکر کنید لطیف تر بود و چنان نرم و لغزنده بود که گوئی از آب روان پدید آمده بود، اندامی چندان موزون و متناسب که پنداشتی مجسمه زهره، خداوند عشق و زیبائی را با تقلید ناقصی از سراپای او ساخته اند، مخصوصا طرز راه رفتنش که از هم عجیب تر بود، زیرا مثل این بود که اصلا بروی زمین پا نمیگذارد و با بالهائی نامرئی در هوا پرواز میکند، بالاخره باید بگویم که در سراپای او حتی یک نقطه، یکجا که کامل و مرموز و جذاب نباشد وجود نداشت، و من در نخستین نظری که به وی افکندم و جاذبه عجیب و مقاومت ناپذیرش را احساس کردم، سراپا مسحور نگاه گرم و پر نوازش او شدم و فورا این حس شگفت درمن پدید آمد که این زن با تمام زنان اختلاف دارد. نمیدانستم او بالاتر از آنهاست یا پائین تر از آنها، ولی مسلم بود که مثل آنها نیست. از آن لحظه به بعد یک حس، یک حس واحد و شدید در دل من پدید آمد که جای تمام احساسات را گرفت و بروح و قلب و فکرم استیلا یافت: احساس کردم از این پس هر چیز که مربوط بدین زن باشد بی معنی و خسته کننده و فاقد روح و زندگی است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

...

سال گذشته پدر و مادرم در صدد بر آمدند که برایم بساط عروسی فراهم سازند و من نیز بدین امر رضا دادم. دختر جوانی که برای من در نظر گرفته شده بود همه آن صفای را که عادتا مورد نظر والدین شوهر است دارا بود، بعلاوه یک امتیاز بزرگ دیگر داشت. یعنی بسیار زیبا بود. در نتیجه من نیز تدریجا بدو علاقه بسیار یافتم، چنانکه اندک اندک موضوع ازدواج ما از صورت یک امر قراردادی تجاوز کرد و بصورت توافق قلبی و احساسات در آمد. ما با یکدیگر نامزد شدیم.

درین هنگام که ظاهرا خوشبختی و آرامش آینده من تامین شده بود، نامه ای از پل اروی برایم رسید و معلوم شد که دو روز پیش از شهر استامبول که در آنجا ماموریت سیاسی داشته است بازگشته و اکنون در پاریس است و اشتیاق فراوان بدیدار من دارد. بمحض وصول این نامه بدیدارش شتافتم و خود را در آغوشش افکندم، و مدتی دراز از خاطرات گذشته سخن گفتیم. در ضمن گفتگو خبر عروسی خودم را بدو دادم، صمیمانه خرسند شد و گفت:

- رفیق ! یکدنیا از سعادتت شادمان هستم.

بدو گفتم که او را به عنوان شاهد عقد ازدواج خویش در نظر گرفته ام و وی با کمال میل این دعوت را پذیرفت. تاریخ این عقد پانزدهم ماه مه تعیین شده بود و او میبایست در اوائل ژوئن به ماموریت تازه خود برود. بنابراین حضورش در مراسم زناشوئی من هیچ اشکالی نداشت.

بخرسندی گفتم:

- درین صورت همه جریان مطابق میل ماست. ولی حالا بگو ببینم خود چکار می کنی؟

از سوال من بر لبانش لبخندی مرموز که هم از شادمانی و هم از اندوهی عجیب حکایت می کرد نقش بست و پاسخ داد:

من؟ اه. کاش منهم مثل تو آسوده و راضی بودم. ولی حالا راستی دیوانه ام، دیوانه یک زن ... بدتر از همه اینکه نمیتوانم بفهمم که آیا خیلی بدبخت هستم یا خیلی خوشبخت، فقط میدانم که مسلما در حال عادی نیستم. واقعا اسم آن خوشبختی را که بقیمت خیانت خریداری شده باشد چه میتوان گذاشت؟ بلی! من این زن را در نتیجه خیانت بیک دوست بسیار صمیمی و جوانمرد خودم بچنگ آوردم. حقیقت اینست که من او را در شهر استامبول ربودم و با خودم باینجا آوردم. اسمش ..»

کشیش سخن مرا قطع کرد و گفت:

- پسر جان! از داستان خود آن قسمت را که مربوط بگناهان دیگران است حذف کن و خودت نیز اسم کسی را مبر.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |