تبليغاتX
خدانگهدار
همیشه نیستیم

...

خدمتکار ظرف سوپ را که از آن بخار مطبوع برمیخاست بروی میز نهاد. وی پیرزنی لاغر اندام بود که موهای خود را در زیر دستمالی سیاه پوشانیده بود و چهره چین خورده اش نشان میداد که وقتیکه زیبائی جوانی بزشتی سالخوردگی پیوندد، چه ترکیب غم انگیزی پدید میآید.

من همچنان نگران و ناراحت بودم. ولی اندک اندک آرامش روحانی محیط و گرمی شعله های آتش و بخار دلپذیر غذا و مخصوصا نشئه شراب کهنسالی که کشیش زنده دل پیاپی گیلاسها را از آن پر میکرد در من اثر بخشید و نشاطی فراوان در دلم افکند، چندانکه تدریجا فراموش کردم که بدینجا آمده ام تا بار فشار وجدان را از دوش بگذارم و صحرای خشک دل افسرده را با آب توبه سیراب سازم. کشیش دوران تحصیل مرا که قسمتی از آن در محضر وی گذشته بود بیاورم آورد و گفت:

- «آری»، یادت هست که تو بهترین شاگردان من بودی و از همان اول با تند هوشی و ناراحتی فکری خود سعی میکردی از من مافوق آنچه که میگفتم اطلاعی بدست آوری و گاه نیز مچ مرا بگیری؟ من از همان اول این روح حساس و مضطرب ترا شناختم و بدین جهت بیش از همه بتو دلبستگی یافتم. اصولا بعقیده من این روح شهامت و بلند پروازی لازمه مردان خداست. امروز ما در دنیای مذهب بره زیاد داریم در صورتی که بیشتر به شیر محتاجیم. حقیقت مثل آفتاب است که فقط دیدگان عقاب میتواند مستقیما بدان بنگرد و خیره نشود:

- اوه! پدر! شما خودتان همین نظر تیزبین عقاب را که هرگز خیره نمیشود در همه موارد داشتید. خوب یادم هست که افکار و عقاید شما گاه حتی همکارانتان را که هرگز نسبت به شما جز نظر تحسین و احترام نداشتند بهراس میافکند، زیرا شما بعکس آنان پای بند افکار کهن نبودید و بیمی نداشتید ازاینکه عقایدی تازه ابراز دارید و از افکار و نظریات جدی دفاع کنید. مثلا یکی از معتقدان عجیب شما موضوع مسکون بودن بسیاری از کرات آسمانی بود.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

...

بدیدن او اشکریزان در آغوشش افتادم و گفتم:

«پدرجان!پدر جان! من از راه دور بدیدار شما آمده ام تا به گناه بزرگ خود اعتراف کنم. شما که همیشه با تبحر و اطلاع خویش مرا بوحشت میافکندید و در عین حال با قلب پاک و مهربانتان روح مرا امیدوار می کردید اکنون به کمکم بیائید، زیرا در کنار پرتگاه خطرناکی هستم. در لب پرتگاه گناهم.. پدر جان! شما که تنها محور امید منید، با نیروی خدائی خود راه مرا روشن کنید. ازین تاریکی نجاتم دهید.»

مرا بوسید و با تبسم پر مهری که پیش از این نیز همیشه شیفته ام می کرد بمن نگریست و فریاد زد:

- سلام، پسر جان. خیلی خوش آمدی. نامه ای که در آن خبر عزیمت خودت را بقصد دیدار من نوشته بودی دیروز رسید و بقدری موثر بود که سلامتی مرا منقلب کرد. خوب؟ پس معلوم میشود واقعا معلم خودت را فراموش نکرده ای.

منسنیور سافرا، اصلا اهل گارون بود و پس از آنکه سالها در بردووپواتیه و پاریس درس فلسفه داده و شهرتی بسیار بدست آورده بود یکروز بیمقدمه از مقامات بزرگ روحانی تقاضا کرد که او را بزادگاه محقرش بفرستند تا در آنجا چون یک خدمتگزار گمنام خداوند بکار پردازد و حیات خویش را در اختیار مردم گذارد و در همانجا نیز بمیرد. شش سال بود که وی کشیش آرتیک بود و درین دهکده دور افتاده بانجام وظیفه ای که برایش بسیار مطبوع بود اشتغال داشت، در حالیکه درجه علم و اطلاع او بوصف نمی گنجید. پس از آنکه بمن خوشامد گفت، خواستم دوباره خودم را به پایش افکنم و بگویم:«مرا نجات دهید! روحم را نجات دهید!» ولی او با اشاره ای مهر آمیز و در عین حال آمرانه مرا برجای نگاهداشت و گفت:

- «آری»، حرفهای خودت را فردا بمن بگو. فعلا بهتر است قدری استراحت کنی، زیرا یقین دارم هم سرما خورده ای و هم از صبح تا حالا گرسنه هستی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

...

 کالسکه همچنان پیش میرفت و از چرخهای آن آهنگی موزون و یکنواخت بر میخاست. راننده با شلاقی که در دست داشت در آخر جاده ناقوس کلیسای آرتیک را که مانند سایه ای در میان مه بنظر می رسید بمن نشان داد و گفت:

- لابد در کلیسا پیاده میشوید. کشیش آنجا را می شناسید؟

- بلی! او را از زمان کودکی خود می شناسم. وقتی که شاگرد کوچکی بودم وی آموزگار من بود.

- میگویند او خیلی فاضل است.

- آری!هم فاضل است و هم پرهیزگار، چنانکه یقینا نظریش را کمتر می توان یافت.

- بیشتر مردم همین عقیده را دارند؛ البته بعضی هم حرفهای دیگری درباره او میزنند...

- مثلا؟

- مثلا می گویند کشیش از جادوگری بی اطلاع نیست، حتی گاه مردم ده را جادو میکند.

- شک نیست که این حرف بی معنی است، زیرا چنین تهمتی را فقط دیوانه ای می تواند بزند.

- ولی آقا، اگر آدم نخواهد جادوگری یاد بگیرد چه احتیاجی به کتاب خواندن دارد؟

کالسکه در برابر کلیسا ایستاد و من این راننده احمق را بحال خود گذاشتم و پشت خدمتکار کلیسا براه افتادم تا مرا نزد کشیش ببرد.

در اتاق کشیش میز غذا آماده بود ورود من هیچ تکلف خاصی برای او ایجاب نکرد. قیافه منسنیور سافرا که اکنون رئیس دیر آرتیک بود در ظرف این سه سالی که او را ندیده بودم خیلی تغییر کرده بود. قد بلندش اندکی خمیده و بر لاغری فوق العاده او باز افزوده شده بود. فقط برق نافذ و گیرنده دیدگانش بود که از نیروی حیاتی شدید وی حکایت میکرد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

شب گذشته را تا بامدادان در گوشه اطاق خود در قطار راه آهن گذرانده بودم. شبی سرد و تیره بود و در طول راه ساعتهای دراز منظره ای بجز توده برف که همه جا را در زیر خود پوشانیده و برنگ سپید درآورده بود دیده نمیشد.در شهرک.. از ترن فرود آمدم، ولی ناچار شدم شش ساعت تمام در انتظار بمانم تا کالسکه ای پیدا کنم که مرا به «آرتیک» ببرد، زیرا تصمیم من این بود که بهر قیمت شده است خود را بدین دیر دور افتاده و کهنسال برسانم.

از درون کالسکه بار دیگر به بیرون نظر دوختم. همه جا همچنان از برف سپید بود. یاد روزهای زیبای بهاری افتادم که در هر دو سوی جاده، تپه و کوه و دشت و آبادی در زیر نور خورشید بمسافران چشمک میزد و میخندید، ولی حالا روی همه را یه پرده ضخیم برف فراگرفته و برتن جملگی جامه ای سپید پوشانیده بود.

راهنمای من چندان شتابی در رفتن نشان نمیداد و اسب که بحال خود رها شده بود آهسته آهسته پیش می رفت، مسیر ما راه صاف و یکنواختی بود که در سرتاسر آن سکوتی عمیق حکومت میکرد، و تنها صدائی که گاه بگاه این خاموشی را برهم میزد ناله شکوه آمیزپرنده ای بود که سراغ دانه می گرفت و چیزی بجز برف نمی یافت.

مثل این بود که روی همه چیز نقاب تیره غم گسترده بودند، ولی آنچه از همه افسرده تر و تیره تر بود قلب من بود. پیش خود زمزمه کردم:

«خداوندا ! مرا از این نومیدی و پشیمانی نجات ده. مگذار بعد از این همه گناه، این گناه بزرگ آخرین را که خودکشی نام دارد و تنها خطائی است که تو هرگز نخواهی بخشید مرتکب شوم. مرا نجات بده!» و ناگهان احساس کردم که نور امیدی در فضای تاریک دلم درخشید و آنرا برنگ برفهای سپیدی که در دو سوی جاده تا دامنه افق گسترده بود در آورد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |