خدا ما را دوست می دارد، از آن رو که ما را آفرید!
شما نازک اندیشان چنین می گویید:«انسان، خدا را آفرید!»
و آیا نباید دوست داشته باشد، آنچه را که آفریده است؟
آیا از آن رو که آن را آفرید، می تواند انکارش کند؟
این گفته، لنگ می زند، نعل ابلیس بر پای دارد.
در حقیقت اندک کسانی خدمتگزار حقیقت اند، بدین سبب که تنها اندک کسانی این اراده ناب را دارند که عادل باشند و حتی از میان این اندک کسان نیز بازهم، کمترین کسان اند که بتوانند عادل باشند / عینیت گرایی و عدالت را با یکدیگر کاری نیست / این خرافه را به فراموشی سپارید که مقلد باشید.
زنا شویی را می پسندند، نخست از این روکه درباره اش هیچ نمی دانند، دوم از این رو که بدان خو گرفته اند، سوم از این رو که گرفتارش شده اند؛ یعنی در همه موارد. اما پس از آن دیگر هیچ دلیلی برای باوراندن سودمندی زناشویی ندارند.
آدمی هر چه بیشتر خود را راه برد، دیگران کمتر او را راه خواهند برد.
آن که با هیولا می ستیزد، باید بپاید که خود در این میانه هیولا نشود. اگر دیر زمانی در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم خواهد دوخت.
خواهش
من نهاد برخی انسانها را می شناسم
و {اما} نمی دانم خود که هستم!
دیدگانم به من بسی نزدیک است
من آنی نیستم که می بینم و دیده ام.
می خواستم برای خود سودمند تر باشم،
اگر می توانستم فراتر از خود نشینم.
اما نه آنقدر دور به مانند دشمنم!
نزدیک ترین دوست نیز از من بسی دور است
اما میان من و او میانه ای است!
می توانید پندار برید، خواهش من چیست؟
عشق پيشوند زندگي و پسوند مرگ است.سرآغاز آفرينش و تعريف هر نفس است
کسي که بهشت را برزمين نيافته است آنرا در آسمان نيز نخواهد يافت.خانه خدا نزديک است و تنها اثاث آن عشق است
سکوت متن آساني است که معمولا اشتباه خوانده مي شود
عشق دودي است برخاسته ازآه سينه،تطهيرشده باآتش درچشم عشاق و غمناک، همچون درياي خشک
ديگرچه؟نوعي جنون؟زخمي بسته؟ و ياشيريني جاودان!؟
اگر سحر رااز زندگي عاشقان برداريم بقيه آن درظلمات ناپديد مي شود
... با تب تنهایی جانکاه خویش،
زیر باران می سپارم راه خویش.
شرمسار از مهربانی های او،
می روم همراه باران کو به کو.
چیست این باران که دلخواه من است؟
زیر چتر او روانم روشن است.
چشم دل وا می کنم
قصه یک قطره باران را تماشا می کنم:
در فضا،
همچو من در چاه تنهایی رها،
می زند در موج حیرت دست و پا،
خود نمی داند که می افتد کجا!
در زمین،
همزبانانی ظریف و نازنین،
می دهند از مهربانی جا به هم،
تا بپیوندند چون دریا به هم !
قطره ها چشم انتظاران هم اند،
چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند.
هر حبابی، دیده ای در جستجوست،
چون رسد هر قطره، گوید:- « دوست ! دوست...!»
می کنند از عشق هم قالب تهی
ای خوشا با مهروزان همرهی!
با تب تنهایی جانکاه خویش،
زیر باران می سپارم راه خویش.
سیل غم در سینه غوغا می کند،
قطره دل میل دریا می کند،
قطره تنها کجا، دریا کجا،
دور ماندم از رفیقان تا کجا!
همدلی کو؟ تا شوم همراه او،
سر نهم هر جا که خاطر خواه او!
شاید از این تیرگی ها بگذریم.
ره به سوی روشنایی ها بریم.
می روم، شاید کسی پیدا شود،
بی تو، کی این قطره دل،دریا شود؟