آن دل که شد او قابل انوار خدا پر باشد جان او ز اسرار خدا
زنهار تن مرا چو تنها مشمر کو جمله نمک شد به نمکزار خدا
آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا وان نقش تو از آب منی نیست بیا
در خشم مکن تو خویشت را پنهان کان حسن تو پنهان شدنی نیست بیا
آن کس که ببسته است او خواب مرا تر می خواهد ز اشک محراب مرا
خاموش مرا گرفت و در آب افکند آبی که حلاوتی دهد آب مرا
آن کس که ترا نقش کند او تنها تنها نگذارت میان سودا
در خانه تصویر تو یعنی دل تو بررویاند دو صد حریف زیبا
آن لعل سخن که جان دهد مرجان را بی رنگ چه رنگ بخشد او مرجان را
مایه بخشد مشعله ایمان را بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را
آن وقت که بحر کل شود ذات مرا روشن گردد جمال ذرات مرا
زان میسوزم چوشمع تا در ره عشق یک وقت شود جمله اوقات مرا
آواز ترا طبع دل ما بادا اندر شب و روز شاد و گویا بادا
آواز تو گر خسته شود خسته شویم آواز تو چون نای شکرخا بادا
از آتش عشق در جهان گرمیها وز شیر جفاش در وفا نرمیها
زان ماه که خورشید ازو شرمنده ست بی شرم بود مرد چه بی شرمیها
از باده لعل ناب شد گوهر ما آمد به فغان زدست ما ساغر ما
از بس که همی خوریم می بر سر می ما در سر می شدیم و می در سر ما
و........
دلبر من زیباست اما جفای وی از جمالش کمتر نیست. در دیدگان وی نور آفتاب میدرخشد، ولی پیشانی او زیر گیسوان سیاهش تیرگی گرفته پر آژ نگ و گره خورده است. در شکر خنده اش امید حیات جاودان و در نازش حرمان ابدی نهفته است. قهرش ازحنظل تلختر و لطفش از شهد شیرینتر است. دوشیزه ای محجوب است که هر دم از کوچکترین اشارتی سرخ میشود. خداوند آن پاهای ظریف را برای تفرج در مرغزار عشق و جوانی آفریده و وی را برای آنکه مورد تحسین و اعجاب صاحب نظران باشد خلق فرموده و چنین مقدر ساخته است که در این جهان مایه پرستش و در عالم بالا خلوت نشین بارگاه قدس باشد. زیبائی و عفاف که از دشمنان قدیمند در چهره وی بیکدیگر دست دوستی داده و در کنار هم آرامش یافته اند و اگر رحم را نیز با آن دو سازگاری بود و او نیز در آن دل مقامی داشت هرگز کسی شکوه های دل دردمند مرا نمی شنید.
زیرا زیبائی و نامهربانی آن مایه ناز طبع خفته مرا بیدار ساخته راز درون مرا پیش جهانی گشاده است.
بر من این نکته آشکار است که روح من در فهم و ادراک همه حقایق نیرومند است ولی مانند کوران به اشیاء مینگرد و در مکتب حقیقت سخت نادان است.
میدانم که در جهان طبیعت مرا بر اشیاء فرمانروائی و تسلط است. اما درست که بنگری می بینی در برابر اندک چیزی زبون و در پیش فرومایه ترین مانعی مقهور و ناتوانم.
مرا این درست است که زندگانی چیزی جز درد و اندوه نیست و نیک و بدش ناپایدار است.
میدانم که حواس و مشاعر من ازهمه چیز فریب می خورد و مایه ریشخند ذرات وجود است. خلاصه آنکه بر من مسلم است که من انسانم.
و این انسان بودن هم باعث فخر و هم مایه سرشکستگی من است !