گل زیبا به پروانه آسمانی چنین می گفت :
فرار نکن، ببین چقدر سرنوشت ما با یکدیگر فرق دارد! من در جای خود میمانم و تو میروی، نگاه کن که ما چقدر بیکدیگر علاقه داریم . ما دور از آدمها زندگی می کنیم. آنقدر بهم شباهت داریم که مردم می گویند هر دوی ما گل هستیم، ولی افسوس تو آزادی و من اسیر زمین هستم، چه سرنوشت وحشتناکی !
چقدر دوست داشتم میتوانستم پرواز تو را در آسمانها با نفس خود عطرآگین کنم، ولی تو دور از من از میان گلهای دیگر فرار می کنی و من باید در جای خود بایستم و چرخیدن سایه ام را زیر پاهایم تماشا کنم.
تو میگریزی و بازمیگردی، و عاقبت به جای دیگری میروی، تا بهتر بدرخشی و برای همین است که هر روز صبح، تو مرا گریان می بینی !
آه، برای آنکه عشق ما پایدار بماند، ای پادشاه من، یا تو هم مثل من ریشه بگیر یا مرا هم مثل خودت بال بده...
خانم ! شما که بقول خود حرفی نداشتید که به من بگوئید، چرا پیش من آمدید؟ چرا با این لبخند که شاهان را نیز بدام میافکند دل مرا بردید؟ آخر شما که حرفی با من نداشتید، چرا پیش من آمدید؟
خانم ! اگر بقول خود چیزی ندارید که به من بیاموزید، چرا دست مرا اینطور فشار میدهید؟ چراهنگام راه رفتن اینسان سرگرم رویاهای دلپذیر و شاعرانه خود هستید؟ اگر چیزی ندارید که در این باره به من بیاموزید، چرا دست مرا اینطور فشار میدهید؟
خانم ! اگر میگوئید که بهتر است از اینجا بروید، چرا راه خودتان را از اینطرف کج کردید؟ شما که میدانید من بدیدار شما از شوق و بیم به خود میلرزم، چرا میگوئید که مایل به رفتنید؟ اگر راستی مایل به رفتنید، خانم ! چرا راه خودتان را از اینطرف کج کردید؟
صدای بال پرندگان و خروش آب و زمزمه نسیم خاموش شده. اشعه خورشید به آرامی روی گلهای باغ میلغزند و میگذرند. پرنده بنگالی نوک دراز خود را در انبه رسیده فرو برده است تا شهد آن را چون خون طلائی بر سر کشد.
در درون بوستان پر درخت شاهی، زیر آسمان شفاف سوزان، لیلا با چهره ای که از گرما گلگون شده، مژگان بلندش را در سایه شاخ و برگ درختان برهم نهاده و در خواب رفته است.
بازوی سپید نرمش را بر پیشانی سیمینش که با یاقوت آراسته شده نهاده است. پای برهنه اش به کفش تنگ و مروارید دوزی شده او زیبائی و جلالی تازه می بخشد.
لیلای زیبا در خواب رفته است. گاه میخندد و گاه بیاد دلدار فرو میرود، زیرا حال او به میوه شیرین و معطری میماند که هم دهان را خنک می کند و هم دل را نشاط میبخشد.
با دیدگان فرو بسته لب بر جام زندگی نهاده ایم و اشک سوزان بر کناره زرین آن فرو میریزیم .
اما روزی میرسد که دست مرگ نقاب از دیدگان ما برمیدارد و هر آنچه را که در زندگانی مورد علاقه ما بود از ما میگیرد. فقط آنوقت می فهمیم که جام زندگی از اول خالی بوده، و ما از روز نخست از این جام جز باده خیال ننوشیده ایم.
همیشه بیم داشتن، همیشه امیدوار بودن، همیشه یاد از خاطرات گذشته کردن، همیشه نالیدن، همیشه هوسی تازه کردن و هرگز راضی نبودن، در طلب لذات دروغین آه کشیدن و هرگز سراغ حقیقتی که در دل هرکس نهفته است نرفتن، خود را گاه بیشتر و گاه کمتر از ارزش واقعی ارزش دادن، تنها در ساعات رنج و غم خویشتن را شناختن و ماهیت زندگانی برباد رفته و بیجا تلف شده را فقط در لب گور دریافتن، اینست مفهوم وجود انسان، یا لااقل اینست مفهوم وجود من !
با اینهمه من یک افتخار حقیقی در زندگی دارم، این افتخار را دارم که هرگز سراغ پول و شهرت دروغین نرفتم، وهیچوقت سر تسلیم جز بر آستان عشق فرود نیاوردم.
همیشه عشق مرا از خود دور کرد و عطش نام نیک به خودم باز آورد . اما عشق و افتخار تا کنون هیچکدام جز غم دل نصیبم نکرده اند.